
یک چیز عجیبی در من هست که دلش می خواهد تمام پول های توی کارتم را تمام کند تا شاید آرام شود. دلش می خواهد شیرینی های خامه ای فراوان بخرد و پشت هم گاز بزند. و شاید در حین خوردنشان گریه کند. تا شاید آرام شود. از تجریش می کوبم می روم بازار بزرگ رنگ مو می خرم که امید و دلخوشی پیدا کنم. موهایم را رنگ می کنم. رنگ نمی گیرد. لاک می خرم. مداد چشم می خرم. به قیمت زیاد و می دانم که تقلبی ست. می گذارم که حرف های مرد موجوگندمی گولم بزند تا شاید خوشحال شوم. نمی شوم. رنگ نمی گیرم. شب زودتر برمی گردم پیش خواهر کوچکم. می خواهم پیش او بمانم. نمی شود. همه چیز روی هم مانده. طرح و قصه و دانشگاه و پژوهش و فیلم. احساس می کنم از پسشان بر نمی آیم. از پس زندگی کردن. این شکلیست. مدام احساس می کنی از پس چیزی برنمی آیی که در حال زندگی کردنش هستی. یک وقت هایی راه رفتنم برایم حیرت آور است. اینکه واقعاً توانسته ام از تخت بیایم بیرون. پله های خانه، پله های کوچه، مسیر محله تا میدان اصلی شهر، پله های فراوان مترو، و ایستگاه ها و خیابان ها را طی کنم و جایی در مرکز شهر باشم و شب دوباره به خانه برگردم و در حالی که به سختی ممکن است دلم بخواهد زنده بمانم، صبح از خانه بیرون بزنم و به خندیدن و خرید کردن ادامه بدهم. پول هایم در حال تمام شدن است. رنگ نمی گیرد...