یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۱
چه ترحم‌انگیزی تو انسان

نسبت به دوستان نزدیکم خشم و دلگیری دارم اما باید در خودم هضمش کنم چون ربطی به آن ها ندارد. ربطی به آن ها ندارد که من در لحظات اوج رنج و حال کثافتم تنها می مانم. که آن ها فقط پس از واقعه می آیند و می پرسند چه شد و من هم، که دیگر حالم آن طور نیست، فقط گزارشی بهشان می دهم که در جریان باشند و راضی شوند که خب دوستی شان را انجام دادند و این هم از این. آن لحظه ها ذره ای دیگر به کار من نمی آیند، فقط حس کنجکاوی آن ها و نیاز به اینکه حس کنند دوست خوبی هستند ارضا می شود. شاید خودم هم در همین موقعیت های متقابل باشم. نمی دانم. به هر حال تقصیر آن ها نیست. اما عصبانی ام، حتی این بار عصبانی ام که چرا بعد از سه روز تلفنشان و پیامشان را جواب می دهم. وظیفه ای هم ندارند. توقعی هم ندارم. یعنی می خواهم نداشته باشم. اما باید گزارش دادن ها را هم بس کنم. باید همین را بگویم که گفتنش الان دردی را برایم دوا نمی کند. که هرچه بود تنهایی از پسش برآمدم. تنهایی.

+ شب‌بو