جمعه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۱

کلیک می‌کنم روی آخرین نظرهای وبلاگ و لیست را همین‌طور می‌روم پایین... می‌رسم به حدود یک سال پیش و دیگر از آن عقب‌تر نمی‌رود. توی همین راه اسم‌هایی را می‌بینم که تکرار شده‌اند. سیمیا، تماس بی‌پاسخ، بابونه، یکی، lago، غریبه. سرهنگ هم که جای خودش... تا به حال به چشمم نیامده بود و حالا دیدم که آدم‌هایی من را دنبال می‌کرده‌اند، نه که قدیم، که توی همین روزگار اینستاگرام و توییتر. توی همین یکی دو سال که رونقی نداشته اینجا. سر می‌زده‌اند و مرا می‌خوانده‌اند. دلم همزمان گرفت، تنگ شد، گرم شد. نمی‌دانم. کاش راه ارتباطی‌ای باهاش داشتم. یکی دو نفر بوده‌اند که همواره نظر خصوصی گذاشته‌اند بدون هیچ آدرسی. خواستم بگویم ممنونم که بودید. که کاش هنوز هم بودید...

+ شب‌بو