جمعه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۱
خودکشی ناموفق

به این فکر می‌کنم که برم با یه آدم رندم و نامربوط بخوابم. یا خودمو بفروشم. یا خودمو بکشم. از یه جایی بپرم. خرد بشم. جسمی به جای روحی. حتی اگه ناموفق هم باشه بهش احتیاج دارم. به این فکر می‌کنم که بی‌خبر گوشیمو خاموش کنم و یه شماره جدید بگیرم. اکانت‌های جدید بسازم، یه آدم جدید بشم و زندگی فعلیمو آتیش بزنم. برم سر یه کار تمام‌وقت؛ صبح تا شب توی یه شرکت پشت میز کار کنم و برگردم پیش خانواده‌ام. احساس می‌کنم بی‌مایگیه در برابر این همه رنج فقط تحمل کردن. فقط حفظ ظاهر کردن. فقط همه چی رو ادامه دادن. فقط تلاش کردن و ادامه دادن. من گه زدم به زندگیم. گه زدم با آدمایی که بهشون اعتماد کردم. گه زدم با رویاهایی که چیدم. با خلوصی که به خرج دادم. به اونجوری که خودمو خرج کردم. هرچی داشتمو خرج کردم. برای هیچ و پوچ. احساس می‌کنم تمام این سه سال یه خودکشی ناموفق بوده. صدمو گذاشتم پای دنیا اما تموم نشدم فقط تیکه تیکه شدم و حالا بی‌حسی رفته و خماری اومده بالا و تازه دارم سوزش این تیکه‌تیکه‌ها رو می‌فهمم. هیچکس هست برای تیمارداری؟ برای اینکه ببینه با خودم چی کار کردم؟ که چه بلایی سر زندگیم آوردم؟ نه هیچکس نیست. دو تا پوکساید خورده بودم که فقط تا چهار صبح خواب نگهم داشته. بیدار شده‌ام با سردرد با گریه با رنج. یکم مورفین می‌خوام. یه چیزی قوی‌تر از سیگار. یه چیزی که همه‌چیو از یادم ببره. تمومم کنه. تموم کنه این تفالهٔ مچالهٔ باقی‌مونده از منو...


برچسب‌ها: افسردگی
+ شب‌بو