
نوشتم: «پررنگترین دغدغهٔ امروزم از صبح، نگهداشتن پلکهایم بود که نیفتند روی هم و نم نکشند. نمیدانم چی گوش بدهم. همهچیز غمگینترم میکند.» بعد هم پاک کردم. کاش کسی بود که برایش نامه سیاه کنم از روزهایم، بیآنکه بترسم از این قضاوت که برای جلب توجه حرفی زدهام یا اغراق کردهام یا زیادی احساساتی هستم یا زیادی غمگین. اما کسی برای نوشتن نیست و نزدیکترین دوستم هم احتمالاً سرگرم رابطهٔ جدیدش است که هیچ سراغی از من نمیگیرد. چقدر بیربط و چرند میبافم. امروز تقریباً همه چیز آزارم داد و همه چیز دلگیرم کرد و از هر اتفاق و برخورد و حرفی، چیزی برای گریه کردن پیدا کردم. حالا که توی اتاقم هستم بیشتر یادم به پریشب و فروپاشی و اتفاقهایی که افتاده، میافتد. برای همین مجبورم بنویسم یا سرم را گرم کنم که اوضاعم خرابتر نشود. کاش این قالبی که هشت سال پیش طراحی کردهام طوری بود که مینوشت هر پست چه ساعتی نوشته شده است. اما نمینویسد پس خودم باید بگویم که الان اینجا شب است. خیلی شب...