
بچه که بودم دلم میخواست اگه اتفاق بدی میافته مقصرش من باشم ولی مامانم نباشه. جلوی بقیه یه جوری جلوه میدادم که تقصیر خودمه، یا نه، اصلاً من خیلی اکیام با این اتفاقی که افتاده، ولی مامانم بد نیست. اون کاری نکرده.
امروز فهمیدم حسم به وطنم هم همینطوریه، یا همهٔ این سالها اینطوری بوده. امروز فهمیدم که چند روزه دارم توی ذهنم همهٔ کاسه کوزهها رو میشکنم سر خودم. تو فهمت از فضای کار بد بود. تو این شاخه اون شاخه پریدی. تو روزمهات رو خوب تنظیم نکردی. تو تنبلی کردی. تو کارای خوبی رو رد کردی. تو… دلم میخواد واقعاً تقصیر خودم باشه. دلم میخواد یادم بره که چقدر با تمام وجودم دوییدم و تلاش کردم. یادم بره که آدمای مهمی بهم گفتن پتانسیل دارم. انرژی دارم. آینده دارم. دلم میخواد یکی بهم بگه با این کارایی که من کردم هرجای دیگه هم وضعم الان همین بود. دلم نمیخواد تقصیر وطنم باشه. دلم میخواد یکی بهم بگه میگذرم از این پیچ، بهتر میشه، درست میشه، درست میشه.
*مصرعی از شعر خسرو گلسرخی در آخرین محاکمهاش