
برایش در نامهٔ کوتاهم مینویسم: منتظر جانی هستم که به من برگردد. دانههای برنج در دریای آب جوشان و زیر نور کمرمق هود آشپزخانه میپزند و علیرضا قربانیِ سالها پیش، توی گوشم میخواند: مرز در عقل و جنون باریک است، کفر و ایمان چه به هم نزدیک است... پلو را به شکل کوهی در قابلمه درست میکنم و خاطرم هست که خاله جانم گفته بود این کار اثر زیادی در دم کشیدن و نتیجهٔ کار دارد. یاد بابا میافتم و پلوهایش. مامان در جایش پهلو به پهلو میشود. خوشحال است که سحری امشب را پختهام یا از سر و صدایم کلافه است؟ به ایمانم فکر میکنم. به عقل و جنون که معناهای واهی دارند. فکر میکنم که این آهنگ را در کانالم بگذارم. فکر میکنم که برای روز سخت فردا چیزی را جا نگذارم. فکر میکنم که پشتم درد گرفته و وقت برای خوابیدن کم میآورم. فکر میکنم که دلم نمیخواهد استادم را ببینم تا سراغ کارم را بگیرد. فکر میکنم که دلم میخواهد تو را هم با اسید از توی زندگیام و خاطراتم پاک کنم انگار که هیچوقت نبودهای. اما افسوس که باید زخمهایم را شخم بزنم و از گذشتهام کار دربیاورم. فکر میکنم حیف زمانهایی که با تو گذشت و دوباره مرور میکنم: تمام فکرهایم از یک خشم قدیمی میآید. قربانی ادامه میدهد که عشق هم در دل ما سردرگم، بین ویرانی و بهت مردم... بوی لیمو و دارچین و زیره و پودر پرتقالی که قاطی پلو کردم بلند شده و من، منتظر جانی هستم که به من برگردد...