پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲
مه

«می‌دانی، امروز به چیز عجیبی فکر کردم. من این‌ روزها در رخوت بی‌حد شروع قرص‌ها به سر‌ می‌برم. یک قرص ضداضطراب ساده است اما تاثیر زیادی روی من داشته و به کلی آرام شده‌ام، آرامِ آرام… و فکرهایم هم در مهی فرو رفته‌اند. می‌فهمم که همچنان آزاردهنده‌اند و در واقعیت هیچ‌چیز عوض نشده، اما فقط دیگر بالای سر من نیستند. توی مه روبه‌رویم هستند که من اصلاً جان ندارم حرکت کنم تا به درون مه برسم. و در همین حال، به گریه‌ها و اشک‌هایم فکر کردم… به اینکه کجا هستند؟ به شدید حس کردن چیزی فکر کردم. به زنده‌تر بودن. به شکل خیلی مسخره‌ای فقط برای لحظه‌ای‌ ترسیدم که آن شکلی هم دیگر‌ نشوم. کم حس و حال بمانم. انگار یک لحظه دلم برای اندوه‌هایم تنگ شد. اندوه‌های عمیق و واقعی‌ام...»


برچسب‌ها: از نامه‌ها, افسردگی
+ شب‌بو