
نمیدانم آدم چند بار در زندگیاش احساس میکند همهچیز را باخته. اما بعد از خیلی وقت، بعد از خیلی وقتی که یادم نیست مبداش کجاست آنقدر که همیشه امید و آرزو بافتم، احساس میکنم بر تل بزرگی از هیچ ایستادهام. احساس میکنم تمام راهم را اشتباه آمدهام و هیچکس نبوده که بهم بگوید تا چه اندازه بلد نیستم و تا چه اندازه دارم خیال خام میبافم. یا که بودهاند و گفتهاند و من بر سر آن بودهام که دور خودم بچرخم و راه خودم را بروم و خودم تجربه کنم و خودم ببینم که چه اندازه هزینه دارد مثل پروانههای خوشخیال زندگی کردن. هزینهای که به بهای عمرت است. بیستوچهارسالهام و به چیزی نرسیدهام و جایگاهم نمیدانم چیست. به هیچ گروهی و هیچ مکانی احساس تعلق نمیکنم، دیگر حتی زمینهٔ فعالیتم هم نمیدانم کجاست، در هیچ کاری اعتباری ندارم، در بحران خانوادگیام مثل یک باتلاق فرو رفتم، آدمهای صمیمی و نزدیکم از من دور شدهاند و تنهایی به روحم نیش میزند. تو گویی همهٔ این سالها را در باد زیستهام و بر باد زیستهام و اکنون هیچ برایم باقی نمانده است، به جز اندوههایم.