سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۴۰۲
راوی دره‌های تاریک

آدم‌ها معمولاً یا راوی لحظه‌های پیروزی هستند، یا راوی شکست‌های گذشته در حالی که از آن، با پیروزی‌های بعدی‌اش، عبور کرده‌اند. کمتر دیده‌ام کسی راوی حال حاضر شکستن باشد. فعل‌های زنده‌ای که روی زمین می‌جنبند و دست‌وپا می‌زنند، کمتر پذیرای ناکامی‌هایی هستند که برای نمایش به عموم آماده می‌شوند. برای نمایش به همهٔ آدم‌هایی که با لبخندی گوشهٔ لب می‌پرسند: «خب، چی‌کارا می‌کنی؟» غیرمعمول است که آدم بگوید آزمون و‌ خطا می‌کنم و نمی‌شود، شکست می‌خورم و می‌فهمم چه چیزی اشتباه بود، گیر کرده‌ام، توی یکی از همان‌ گردنه‌هایی هستم که در کتاب‌ها می‌خوانید تمام افراد موفق از آن‌ها گذشته‌اند، که همان جاها زمین خورده‌اند و به خام نشسته‌اند و دوباره بلند شده‌اند ادامه داده‌اند. در حال پیدا کردن همان اکسیر ادامه‌دادن هستم که وعده داده‌اند معجزه می‌کند، در حال تلاش برای ناامید نشدن، برای زنده ماندن. معلق بین زمین و آسمان. وقتی که از مبدا و منطقهٔ امنم به راه افتاده‌ام و هنوز به مقصد و استراحتگاهی نرسیده‌ام. وقتی که می‌ترسم مسیرم را گم کرده باشم، یا راه را اشتباه آمده‌ باشم. وقتی که صداهای دور و نزدیک آشناها را از رسیدن به تپه‌هایی می‌شنوم و من هنوز همان جایم: توی گردنهٔ همیشگی.

قبل از به راه افتادن، بارها وصف دانای کل این وضعیت را شنیده بودم. اما به روایت دسته اول احتیاج دارم. احتیاج دارم چنگ بیندازم روی همهٔ این پوسته‌های آماده‌ای که تنمان کرده‌ایم و خودمان را به معیار آن‌ها نمایش می‌دهیم. احتیاج دارم یاد بگیرم خیلی هم صادق نباشم، یا اگر هستم، بلد شوم چطور از ناامیدی چهرهٔ آدم‌ها وقت شنیدن «معلق بین زمین و آسمان»، ناامیدتر نشوم.

+ شب‌بو