سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۲
چرخش

از خواب بیدار می‌شوم. بالش زیر سرم با روبالشی ساتنش، لطیف است. طوری که پیش از این اینطور لطیف نبوده. دست‌هایم هم لطیف‌اند. نرم اند. همه چیز حس دیگری دارد. پاهایم شل‌اند و بی‌حس. تلوتلو می‌خورم. دوازده ساعت گذشته اما وقتی آب را به صورتم می‌زنم، حس غریب و تازه‌ای دارد، مثل همیشه نیست. لامسه‌ام و قوای جسمانی‌ام مستقیم تحت تاثیر قرار گرفته. همینطور لحن حرف‌زدنم و میزان انرژی‌ام. کاملاً خجالت‌آور شده‌ام. نگران رفتن به مدرسه و قرارهای دیگر هستم. توی همین حال نزار از خودم توی آینه چند عکس می‌گیرم. با شانه‌های برهنه و موهای باز روی آن‌ها که تا چند روز پیش می‌خواستم با از ته زدنشان، از خودم انتقام بگیرم. با لب‌های کمی خشک و باچشم‌های مریضی که به خماری می‌زنند. عکس می‌گیرم چون فکر می‌کنم این لحظه‌ها باید ثبت شوند. لحظه‌های مبارزهٔ من. لحظه‌های عجیب خوگرفتن با دوز جدید دارو. روزهای کش‌دار. لحظه‌های طولانی.

می‌نویسم. می‌نویسم چون این‌ها مبارزهٔ من است برای زنده بودن و زندگی کردن. برای دنبال کردن نورها. صبوری من است تا جان گرفتن پاهایم...


برچسب‌ها: بش می‌گن زندگی
+ شب‌بو