
بدی افسردگی، منظورم ناراحتی نیست منظورم بیماری افسردگیست، این است که کمکم تبدیل به ویژگی تو میشود. تو نیست، اما اگر میتوانی، این را ثابت کن. تو آدمی هستی که دیر پیامهایش را جواب میدهد، نه آدمی که چون مضطرب است پیامهايش را جواب نمیدهد. تو آدمی دمدمیمزاج میشوی با انبوهی پروژههای ناتمام، با انبوهی ایده که با آدمها درمیانشان میگذاری و هیچوقت خروجیشان دیده نمیشود. تو آدم تنبل و غیرجدیای میشوی که کارش را رها میکند، نه آدمی که در حال دست و پنجه نرم کردن با بدترین فکرها و تلاش برای زنده ماندن بوده. استادت در جریان فیلم تو قرار میگیرد. به تو مسیر میدهد. برایت وقت میگذارد. میگوید چه سکانسهایی درست کنی. دو هفتۀ بعد به تو زنگ میزند. تو کاری نکردهای. به تو انگیزه میدهد. همهجوره حمایتت میکند. میگوید اگر گره خوردی هم حرف بزنی. تو شاکری. دو هفتۀ بعدترش باز پیام میدهد. و باز چیزی پیش نرفته است. تو نمیتوانی برای او آدمی باشی که یک ماه و نیم اخیر بدترین و شدیدترین حملۀ این سالهایش را تجربه کرده. نمیتوانی برای او بیماری باشی که توانایی انجام کارش را نداشته و دیدن فیلمهایش حملههایش را بدتر میکرده، به هزار و یک دلیل. تو نمیتوانی برای همۀ آدمها هزار و یک دلیلت باشی. تو کمکم اینطور شناسانده میشوی. استادت به مرور، از انبوه امیدواریای که روی تو سرمایهگذاری کرده بوده، کم میکند. تو مشتاقی، اما توی گل گیر کردهای. بقیه فقط حرکت نکردنت را میبینند. نه پاهای در گلت را... تو در این خطر قرار داری که بزرگترین شانسهایی را که سراغت میآیند از دست بدهی. و این یعنی شکست بیشتر. و شکست بیشتر یعنی تشدید بیماری. عجب آیندۀ درخشانی...
اما من از این روزها گذر خواهم کرد. گذر خواهم کرد.