یکشنبه ششم اسفند ۱۴۰۲
«برفی که سر باز ایستادنش نیست»

در این محله، که نزدیکی آخرین نقطه های کوه های بلند تهران است، برف بدون توقف می بارد. آرام، صبور، مداوم، طولانی... گاهی تندتر می شود. بارش بی امان برف، احساسی به من می دهد که نمی دانم نامش چیست. ترکیبی از لذت، آرامش، وجد، آسودگی، و ترس، نگرانی اینکه چه کار باید بکنم در مقابل زیبایی ات؟ در مقابل این همه سپیدی که گسترده شده پیش چشم هایم. در مقابل این مهر... مهر سپید، مهر آرام، مهر تمام نشدنی...

چای ام را سر می کشم، موسیقی آرامم را گوش می کنم، به صدای باریدن پشت پنجره توجه می کنم، و می دانم که کاری نمی توانم بکنم. این بخشی از بزرگسالی ست. وقتی که می دانی همیشه همین طوری است. باید آمیختۀ آرامش و نگرانی را تاب بیاوری، ثبت نکنی، و تماشا کنی تا به همین آرامی بگذرد...

به قول شهرام شیدایی

«یک روز نیز برای زندگی کافیست»

+ شب‌بو