چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲
جهان گذشته‌ها

تمام‌شده‌ها، تمام شده‌اند اما در خواب‌های تو پرسه می‌زنند. دستت به نوشتن برایشان… می‌رود… نمی‌رود… نمی‌رود.

هر شب پرسه می‌زنم. اغلب در آن کوچه که خانهٔ مادربزرگ‌ها در دو سرش بود. خیلی وقت‌ها در جاده. در بیابان. گاهی از پله می‌افتم. مثل سه سالگی. و گاهی آدم‌های گذشته به خواب می‌آیند. دوستان دراماتیک دورهٔ راهنمایی. آدم‌های کنارگذاشتهٔ روابط پیچیده. آن‌ها رد عشق و رد نفرت را روی قلبت گذاشته‌اند. که روز‌های شروع جوانی عمیق‌ترین احساساتت را با آن‌ها تجربه کرده‌ای. روزهای شور، روزهای خامی، روزهای نابلدی و جسور بودن... آن‌ها از من چه می‌خواهند؟ من از آن‌ها چه می‌خواهم؟ یک بار برای یکی‌شان نوشتم. ایمیل فرستادم. به ایمیل قدیمی دورهٔ راهنمایی. اما چیزی عوض نشد. آن سر دنیا بود. هیچ حسی نداشت. حتی خشم و نفرتی که بشود درباره‌اش حرف زد. خواب‌های من اما ادامه دارند. مرده‌ها و رفته‌ها، بیشتر بیابان و کمتر دریا، بیشتر بهت و کمتر شادی، هر شب در جهانی دیگر پرسه می‌زنم. جهان گذشته‌ها.

+ شب‌بو