
آدمیزاد یادش میرود که هرچه بیشتر و سفتتر به چیزی بچسبد، بیشتر از دست میدهد. یادش میرود که باید جاری بود؛ بیترس و بیگره. که نباید در تب و ولع از دست ندادن بود؛ که ماندنی میماند و برود هم برمیگردد و نماندنی را هیچکدام این تقلّاها کارگر نیست. آدمیزاد یادش میرود که مثل رود باید زیست. شکرگزار آنچه داشته و امیدّوار برای آنچه که خواهد داشت و نخواهد داشت. دستشسته باید زیست.