شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴
گاهی هم باختن این شکلیه.

آن احساس چقدر با تو خوشبختم را بعد دیدارهایمان دیگر ندارم. شاید چون قرار نبوده داشته باشم. چون اصلاً قرار نبوده چیزها،کیفیت‌ها، شکل‌ها، پایدار باشند. شاید چون باید در بیست‌وشش سالگی یاد بگیرم با زوال یا تغییر شکل یا هردویشان کنار بیایم. یادبگیرم که شاید اگر روابط انسانی سرخورده‌ام می‌کنند، باید مدتی دست از تلاش کردن بردارم. و با خلا درونی‌ام چشم در چشم بنشینم، عصرهای متمادی با آن چای بخورم، و جز در متن‌ها و تصویرها و در عوالم غیرمادی، جایی به دنبال تسکینش نگردم. شاید چون تسکین‌پذیر نیست. شاید چون دوایی هست که زمانی اثر می‌کرده و حالا نه. شاید باید یاد بگیرم که بگذارم محبت برود دور شود از من وبرای خودش هوا بخورد. که لازم نیست کنارم باشد. شاید لازم است بپذیرم که زمان گذشته است، و دبیرستانی نیستم، و دانشجو نیستم، و دارم راه خودم را در شغلم پیدا می‌کنم و سبک زندگی‌ام دارد عوض می‌شود، و برای نوشتن و ساختن و خواندن به تنهایی بیشتر احتیاج دارم، و خانه ندارم، و پول هم ندارم، و خب، طبیعی است اگر بخش زیادی از رفیق ده‌ساله‌ام را به کسی که خانهٔ مستقل و پول و وقت‌های آزاد مشابه دارد، ببازم. شاید اصلاً قرار نبوده آن کیفیت را نبازم. و باید یاد بگیرم که این از ارزش هیچ‌چیز کم نمی‌کند و هنوز به خاطراتم ببالم و تلاش برای تکرارشدنشان را رها کنم.


برچسب‌ها: تنهایی عریان, دوستش داشتم
+ شب‌بو