
امروز خواهرم و برادرم از پرخاشگریام بغض کردند. عین به عین مادرم میشوم و تجربهای که از او داشتم را به دیگران منتقل میکنم. یک دلیل دیگر که چرا باید تا میتوانم در غار و پیلهٔ تنهایی بمانم. دلم میسوزد که چقدر مهربان و معصوم و باتحملاند و چقدر دوستم دارند و من عجب که موجود عوضیای هستم. موجود عوضیای که بزرگترین خوشبختیاش داشتن آنهاست و اینطور با کمتحملی آزردهشان میکند. نیمشب است و در تاریکی باران میبارد و در جواب دوست نادیدهای، بیدلیل نوشتم شاید که کمی مرگ همیشه نیاز است. و حالا دارم فکر میکنم که آره. واقعاً همیشه کمی مردن از چیزها، نیاز است. هفتهٔ بعد کمی میمیرم.