
شاخهٔ نازکی هستم که به سادگی شکسته میشوم. خرد و له و از پا افتاده. به عنوان فرزند ارشد و خواهر بزرگتر خانواده، چقدر میتوانند رویم حساب کنند؟ چقدر در سختیها کنارشان میمانم و تلخیها را برایشان شیرین میکنم؟ هیچی... من به اولین باد میشکنم، من در اوج بحران ترکشان میکنم چون ظرفیتم تمام شده و فقط گریه میکنم، من قوی نیستم، من کنارشان نیستم، من حال کسی را بهتر نمیکنم. عوض آنها که شدهاند عصای دست من. دورم را میگیرند و مراقبم هستند و کمکم میکنند. شکستهام... همیشه شکستهام.