
درمانگرم از روی مبل صورتی کمی خم شده بود رو به جلو و به من گفته بود: «تو سرمایهگذاری بزرگی کردی. از همهچیز هزینه کردی، بیشتر از همه از خودت. اما ورشکست شدی. متاسفم که این خبر رو بهت میدم. اما واقعیته. اگر قبولش کنی اون وقت میتونی از خاکسترش، قویتر از قبل بلند شی.» و من آرام و مستمر اشک ریخته بودم و سر تکان داده بودم و پذیرفته بودم.