
کار امروز و روزهای آینده ام فقط نوشتن است. نوشتن مطلب مجله، مصاحبۀ مادرها، طرح فیلم. نوشتن سخت است. مثل همیشه. به خودم می پیچم. از این صفحه می روم به آن صفحه. زل می زنم به جمله ها. پاهایم را تکان می دهم. سیگار روشن می کنم. چای می ریزم. آهنگی پلی می کنم. سرم را می گذارم روی میز. دراز می شوم روی مبل. فرار می کنم. راهی نیست. برمی گردم سر صفحۀ وورد. از ظهر تا عصر، پانصد کلمه. بجنب. تو می توانی. هر بار همین است. هر بار بسیار سخت است و اولش طوری به نظر می رسد که فکر می کنی این بار دیگر جان سالم به در نمی بری. این بار دیگر نمی توانی متن را بنویسی. بدقول می شوی و آبرویت می رود. هر بار نمی دانی که این بار نتیجه چطور می شود. خوب می نویسی یا نه. آنطور که باید می شود یا نه. انگار بازیگر تئاتری هستی که هر بار می خواهی بروی روی صحنه، اندازۀ بار اول می ترسی. پشت پرده های سیاه می ایستی و نمی دانی دیالوگ ها یادت می ماند یا نه. نمی دانی خوب بازی می کنی یا نه. صفحۀ وورد، سن نمایش من است. باید روی آن اجرا کنم. خودم را نشان بدهم. درد دیگران را روایت کنم. حالا می نشینم پایش و به خودم می پیچم...
نفس عمیقی می کشم و پرده ها کنار می روند...