شنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۲
عشق برای ما کاری نمی‌کند.

با خودم می گویم باید بپذیرم که یک روزهایی هیچ درصدی از تمرکز و توانایی کار کردن را ندارم. بعد می گویم باید بپذیرم که امروز شوک به من وارد شده است و فرآیند دل کندن از این خانه شروع شده. که این زن دوباره کارهای عجیب کرده است و دوباره کارهای عجیبش قرار است زندگی ما را مدت ها متاثر کند. دلم برایش تنگ شده. برای مامان داشتن. خواهرم پشت ویزور دوربین به من می گوید مامان را دوست داری؟ می گویم آره. می گوید فکر می کنی او تو را دوست دارد؟ می گویم آره. لبخند می زند. خیلی قشنگ. اما این چیزی را عوض نمی کند عزیزکم. دوست داشتن چیزی را عوض نمی کند. با او حرف زده ام امروز. از خشم و احساسات عجیب بر خودم لرزیده ام. آرام پیش رفته ایم. گفته است چیزی عوض نمی شود. جمله های دیگری هم گفته است که نشان از این دارد که هیچ نفهمیده است این مدت بر من چه گذشته است. نفهمیدنش عصبانی ام می کند. درک نکردنم. ظرفیتم کم شده است. هرچه بیشتر دربارۀ ایده های فیلم حرف می زنیم مضطرب تر می شوم. هرچه بیشتر ضبط می کنم بیشتر می ترسم از دست بدهم. فیلم ساختن خیلی خیلی کار سختی است. حالا سخت ترین موضوع زندگی خودم را گذاشته ام وسط برای ساختن. هرکس که رد می شود بهم می گوید: خوب است اما خیلی سخت است. سختم. طی کردن با خودم سخت است. باید یک روزهایی به خودم استراحت بدهم. تقریباً یک روز درمیان...

پ.ن: دلخوشی خانۀ جدید این است که به گورستان ظهیرالدوله نزدیک است. به تو، فروغ عزیزم.


برچسب‌ها: آن زن
+ شب‌بو