
شب آخر را با جان عشاق شجریان سر میکنم. او همهچیز را لطیفتر میکند. بحرانها را کمی آرام میکند و اشکت را از گوشهٔ چشمت روان میکند که تاب بیاوری. میان سنگهای سفید خالی و خردهریزهای پخششده راه میروم و جوراب قرمز را برایت میگذارم کنار و دلم برای تو میسوزد که سرت داد کشیدم. برای خودم که مادرم سرم داد کشیده بود، برای مادرم که مادرش، برای مادرش… به دایرهها فکر میکنم. به اینکه دردناکترین چیزها را برای به ارث بردن انتخاب کردهایم. شش ساعت وقت است و خردهریزها تمامی ندارند و تو به خواب رفتهای. تو و مادرم…
https://on.soundcloud.com/bAqe7sNWNmXia8qJ9