
به هاجر فکر میکنم. به رفت و برگشت و رفت و برگشت و رفت و برگشت بین صفا و مروه. وقتی وسط بیابون هیچ آبی نبود و تیغ آفتاب روی سرش بود، اما اون تشنه دنبال چشمه گشت... سعی هاجر از ایمانش بود یا از استیصالش؟ اینجا آفتاب این روزا خیلی تنده. من هم هاجرم؟ در رفت و برگشت بین خونهٔ مامان و خونهٔ گلاره، بین آدمهای مختلف آشنای کهنه و قدیم که هرکس تکه حرفی کف دستم بذاره و مرهم بشه، در تاب خوردن بین ایدههای نو و کهنه و کارهای مفید و نامفید. این همه راه که میرم هرروز، این همه فکر و حرف، از سر ایمانمه که بالاخره چیزی درست میشه یا از سر استیصالم؟ که اگر این کارا رو نکنم چیکار کنم؟ به چی فکر میکردی هاجر؟ اگه فاصلهٔ صفا و مروه رو سعی نمیکردی و نمیدوییدی، مینشستی کنار نوزاد تشنهات و زار زدنش با لب تشنه رو تماشا میکردی؟ نمیتونستی هاجر، نمیتونستی.