
خواب میبینم که خانه خیلی زیبایی تخریب شده و من در تاکسی از کنارش رد میشوم. که پنجرههای خاصش دیگر وجود ندارند. احساس عذاب و گناه میکنم. خواب میبینم که دوستم به من میگوید باورش نمیشود فلان فیلم را ندیدهام. از خواب میپرم نیمهشب و میانهٔ خواب و بیداری احساس بدی دارم، احساس گناه، میترسم آدم خوبی نباشم و در خلسه خاطرم میافتد عبادت نمیکنم و به خودم قول میدهم فردا قبل کار بروم امامزاده تا آرامترشوم. اینها را در اتوبوس به یاد میآورم.