
نه حوصلهام میکشد به تماشای فیلمی یا چیزی، نه به خواندن کتاب و مقاله، نه به گوش کردن پادکست و گاهی حتی موسیقی. خالیام میکند. انگار نه چیزی برای ارائه به جهان دارم نه چیزی از آن میخواهم. زمان کند در من میگذرد. از همهٔ شبکههای ارتباطی هم بیرونم. دریچهام یکی دو کانال خبریست، چند گروه با آدمهای غریبه که حرفهایشان را نمیخوانم، چند پیام کوتاه در روز با دوستانی که میدانیم همهمان چقدر گرفتاریم، اینجا، و کانال کوچکم که قانون no words برایش گذاشتهام و گاهی مشترک کردن تصویری در آن، به دنیا وصلم میکند. میدانم که میگذرد عزیزم... اما وقتی این اندازه در قعری، تقریباً هیچچیز برایت اهمیتی ندارد. اینکه روزی دوباره مشتاق و شادمان خواهی شد هم.