
نشسته ام روی زمین یکی از راهروهای انتهایی کتابخانۀ دانشگاه، در فاصلۀ کوتاه قفسه های کتاب، و دلم می خواهد همینجا بمیرم. این احساس را روی سربالایی تپه، قبل از رسیدن به خانه هم دارم. و گاهی در اتوبوس، وقتی سرم را به شیشه تکیه داده ام، و شاید کنار دریا، اگر که اقبال همراه بود و به دریا می رفتم. نمی روم. در عوض توی خیابان های کثافت گرفتۀ تهران که آلودگی اش پاییز زیبا را به آدم زهر می کند، راه می روم و زمزمه می کنم: مرا بسوزانم، که گریه بند آیند، و بعد غرقم کن، کنار ماهی ها...*
* ترانه ای شروین حاجی پور