پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۲
کشتی با کلمه

احتمالاً زیاد حرف می‌زنم. مثل خاله که زیاد حرف می‌زند و حرف‌های تکراری می‌زند و حوصله‌ام سر می‌رود. البته من آمده‌ام اینجا تا به همین حرف‌ها گوش کنم و نوزاد چندروزه‌اش را بغل بگیرم تا افسردگیاش بهتر شود. که نمی‌شود. و هرچند سال بگذرد او ناراحت است. زن‌های این خانواده همه ناراحت‌اند. من، مادرم، خاله، خالهٔ کوچکتر، مادربزرگ، و گاهی حتی خواهر کوچکم. در این افسردگی موروثی نمی‌شود کاوش کرد. زهر می‌زند بالا. حالا که چندباره این آدم‌ها را دیده‌ام که فقط غصه می‌خورند و با غصه می‌گذرانند، سوالی مربوط به خودم به ذهنم رسیده، که آیا فضیلتی هست در با غصه گذراندن و از آن نوشتن؟ و گاهی خوشحال بودن، و خیلی وقت‌ها هیچ چیز نبودن، و گذراندن و از آن نوشتن؟ یک چشم را درکوه‌ها و دشت‌ها و دره‌ها همراه خود گذر دادن؟ چشم کلمه‌ها را. کلمه‌هایی که احتمالاً مثل حرف‌های خاله تکراری‌اند. نمی‌دانم. واقعاً نمی‌دانم. درِ کانال تلگرامی‌ام را به کمک دوستم قفل کرده‌ام که در آن چیزی ننویسم. که یک چشم، رو به لحظه‌های شخصی و درونی‌ام نباشد. چشمی که آدم‌های دور از من زیادی به آن دسترسی دارند. فکر می‌کنم که ممکن است به خودشیفتگی نزدیک شوم و این هم ترسی‌ست میان همهٔ ترس‌ها، که اکثرشان ترس از قضاوت شدن است. نمی‌دانم. کانال بسته است اما کلمه‌ها متوقف نمی‌شوند. دائم تجربه‌ها را از جانب خودشان می‌خوانند. و می‌خواهند که خوانده شوند. فضیلتی هست در راوی زندگی‌ام بودن؟

نمی‌دانم.


برچسب‌ها: نوشتن
+ شب‌بو