
23:00 آخرین چرخ را که توی شهر تاریک روشن میزنم و به سمت راهآهن میروم، متوجه میشوم در حال ساییدن دندانهایم روی هم هستم. به این فکر میکنم که سخت گذشت اما توانستم و تمام شد، که خوب تمامش کردم. اما متوجه می شوم که این مرورها، که این عبور، چه اندازه برایم سخت است. گاهی شک میکنم که دقیقاً برای چه چیزی مقابل این سختی ایستادگی میکنم و به جلو می روم. که برای چه اینجایم.
00:50 دلم میخواهد ساعتهای قطار کش بیایند و تمام نشوند. دلم میخواهد زندگی ام همین لحظه باشد، همین لحظه که در تخت سوم اولین کوپهٔ قطار خوابیدهام و چرخها و ریلها و شب، مرا حرکت میدهند توی سیاهی و نورهای نارنجی گاهی مثل برق از پنجره میتابند داخل و رد میشوند و من قرار است که بخوابم. آسودگی همین لحظه، بیمکانی همین زمان، معلقی، انگار که بیگذشته، انگار که بیفردا، انگار که همهٔ کارم خوابیدن توی سیاهی و گوشسپردن است... چه مردن زيبایی.