پنجشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۴
در زلف ناامیدی*

فکر می‌کنم بخش زیادی از مسئله بر سر قطع امید کردن است. به خصوص قطع امید کردن از مردم. فهم عمیق و خدشه‌ناپذیر این موضوع که هیچ‌کس آن بیرون نیست که تو را نجات بدهد. هیچ محبتِ پایداری نیست، هیچ عشقِ بی‌گزندی نیست، هیچ‌چیزی قرار نیست سر جایش باقی بماند. هیچ‌چیزی آن بیرون، یعنی بیرون از تنت، منصفانه نیست. و دربارهٔ تو البته، متاسفانه در این درون هم منصفانه نیست، و چه بسا خیلی ترسناک‌تر از آن بیرون است. با این حال باید یاد بگیری که همهٔ امیدهایت را ناامید کنی. وقتی مدام صفحهٔ تلگرام را باز می‌کنی تا شاید چیز خوبی توی آن پیدا شود، تا شاید آن رفیق قدیمی که دیگر اهمیتی به تو نمی‌دهد حالت را پرسیده باشد- چه اتفاق عجیبی-، تا شاید یک چیزی پیدا شود که قلبت را برای بیشتر از چند دقیقه گرم کند و حس‌وحالت به این زندگی را عوض کند، تا شاید دوباره امیدوارت کند، تبریک می‌گویم، تو فاسد شده‌ای. و با هر بار رفرش، یک گام بیشتر در گه فرو می‌روی. وقتی صفحهٔ اینستاگرام نصفه‌ونیمه‌ات را باز می‌کنی به امید یک چیز تازه هم همین‌طور. و صفحۀ بلاگفا و آخرین نظرات، و صفحهٔ اس‌ام‌اس. یا واتس‌اپ! هر وقتی که صفحهٔ قفل گوشی‌ات را چک می‌کنی تا شاید چیزی روی آن آمده باشد، آن هم وقتی منتظر هیچ‌چیز نیستی، یک قدم بیشتر، در همان کثافتی که گفتم.

فکر می‌کنم همهٔ اتفاق‌ها تازه بعد از ناامیدی می‌افتند. بعد از اینکه منتظر نباشی، و این مصدر تخمی لعنتی را که مدت زیادی‌ست زندگی کرده‌ای، دیگر زندگی نکنی، و بیندازی سطل آشغال. بپذیری که هر چه هست، همین است که حالا هست. همین حالا جلوی چشمت، توی همین تنهایی، کنج اتاقی که همهٔ دیوارهایش را کاغذ زده‌ای. بعد از چند ساعت و چند روز منتظر نبودن، و آرام‌تر شدن، تازه شاید بتوانی تمرکز کنی و نگاه کنی و بشنوی و بفهمی که توی این مغز تاب‌برداشته‌شده چه می‌گذرد، و روی کارت تمرکز کنی، روی همین کتاب‌هایی که فرط دوست داشتن جلدشان کرده‌ای، و همین عبارت‌ها و کلمه‌های کوتاهی که روی تکه‌کاغذها نوشته‌ای تا بعداً سراغشان بروی و توضیحشان بدهی، روی همین عکس‌هایی که جمع کرده‌ای، و خیالات درهمی که بافته‌ای. روی این همه کلاف سردرگم که خوراکشان برای بازتر شدن، فقط تنهایی و ناامیدی‌ست. اگر این کاغذ‌های روی دیوار به نحو شایسته‌ای پر شوند، شاید تنها چیزهایی باشند که در نهایت بمانند، و کمی خوشحالت کنند. البته این جمله، با توجه به این نکته است که الان نمی‌خواهیم وارد مبحث ناامیدی از کارها شویم. چون دیگر خیلی فلسفی می‌شود و بعدش راهی به جز پرواز کوتاهی در آسمان برای آدم نمی‌ماند. چون توی درونی‌کردن همین یک قلم ناامیدی هم مانده‌ایم و هنوز صبح به صبح دل شکسته‌مان دهنمان را سرویس می‌کند.

*در زلف ناامیدی روی امید باشد/صبح امید یعقوب چشم سفید باشد
بید از ثمر نظر بست وصل نبات دریافت/ عاشق ز ترک لذت چون ناامید باشد

صائب


برچسب‌ها: تنهایی عریان
+ شب‌بو