چهارشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۴
«مو نمی‌دونستُم ستاره‌هام می‌میرن.»

از یک خواب آشفته که دیشب دیدم، تمام امروزم در مه و ناخوشی گذشته است، بی اینکه هیچ کاری پیش ببرم. خوابی که می توان به آن خندید. می توان کودکانه اش خواند. اما دردهای عمیق قلب شکسته ام و زبان الکنم را در خودش داشت. کاش می توانستم تبری بردارم و تمامی رشته ها و طناب را پاره کنم و خود را حبس کنم در این گوشه. شاید که این سوزش آرام می گرفت.

بشنوید...

+ شب‌بو