دوشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴
دم دست

از آدم ها می ترسم. این همان دلیلی است که به خاطرش وقتی با آن ها هستم، بسیار حرف می زنم و بسیار هیجان دارم و بسیار معاشرت می کنم و همان دلیلی است که به خاطرش روزهای زیادی خودم را در خانه، دور از آن ها، و دور از شبکه های اجتماعی نگه می دارم و همان دلیلی است که به خاطرش شب ها خوابم نمی برد. بیشتر به این می ماند که بچه ای هفت ساله، تازگی به مدرسه رفته باشد و ناشناختگی دنیای بیرون و اجتماع جالب و دلهره آور هم سن و سال هایش، هوش و حواسش را پرانده باشد، تا زنی در آستانۀ بیست و هفت سالگی، با دوستان و آشنایانی فراوان، که بی اندازه احساس تنهایی می کند، و از در معرض آدم ها بودن خسته است، چون نمی تواند خودش نباشد، و بلد نیست در خودش بودن اندازه نگه دارد. سفرۀ دلش، احساساتش، ترس ها و اشتباه هایش، اتفاق های جالب آن روزش و امید و آرزوهای آینده و شکست های گذشته اش را، همیشه انگار حی و حاضر و بدون رتوش توی مشتش دارد، و با تعداد زیادی از آدم ها می تواند احساس هم نوع بودن کند، و مانند بچه هایی که هنوز سرد و گرم نچشیده اند، مشتش را برای آن ها باز کند. سرد و گرم چشیده ام. شب ها خوابم نمی برد. وقتی بعد از چند هفته میان آدم ها می روم، هنوز مشتم به سادگی باز می شود. هنوز به هیجان می آیم، بلند می خندم، یا به بغض می افتم، قصه هایم را تعریف می کنم، و از معاشرت احساس لذت می کنم، از هم نوع بودن، تا وقتی برمی گردم خانه و یادم می آید که پس چرا عوض نشده ام؟ آدم ها از روی دلسوزی، جمله هایی بی رحمانه به تو می گویند که اصلاً در حوزۀ استحفاظی شان نیست. تو می رنجی، اما نمی خواهی دلشان را بشکنی، پس دلسوزی شان را قدردانی می کنی. آدم ها از روی عادت دربارۀ تو حرف می زنند و نگاه قضاوت بارشان، بی اینکه بخواهند و بدانند، روی تو می نشیند. تو سنگین می شوی. اما پس از مدت ها، وقتی برمی گردی، انگار همان بچۀ کلاس اولی هستی که مشتت به سبکی پرواز قاصدک ها باز است. وقتی می نویسم هم مشتم باز است. شاید برای همین است که آن ها را هم پنهان کرده ام. همان چیزی که نقطه قوت توست به نقطعه ضعفت تبدیل می شود یا برعکس؟ یا برعکس. نمی دانم چه زمانی، تیر چه قضاوتی، چه زخمی بر روحم زده است که مدت هاست به این حال دچار شده ام. بخش زیادی از خاطراتم را فراموش کرده ام. اما به قول مختاری، آدمیزاد خیک ماست نیست و رد و اثرها رویش می مانند، حتی اگر به خاطرشان نیاورد. نزدیکانم می گویند، گور بابای بقیه عزیزم. بابا می گوید خودت باید خودت را دوست داشته باشی. اما من بودا نیستم. یک بچۀ هفت سالۀ معمولی ام. ناشناختگی هم کلاسی هایم نگرانم می کند و نمی توانم هم از آن ها دست بردارم. یک زن بیست و هفت سالۀ معمولی که در فراگیری سیاست های رفتاری رفوزه شده و در هزار لایه پیچاندن خودش ناکام مانده است. زنی که روحش برای خراشیده شدن زیادی دم دست است. و از جامعه اش ناامید است، اما نمی تواند از آن دست بردارد.

+ شب‌بو