چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۴
کی آروم و قرار می‌گیری تو؟

می گوید: «تو کی آروم و قرار می‌گیری؟»

می‌گویم: «این آروم و قرارگرفتمه!»

چه جان بی‌تابی. چه سر شورآب‌زده‌ای. چه دست و پای کوچکی که می‌خواهد دشتِ جهان را یکسر زیر پاهایش بدود و ناتوانی زمینگیرش می‌کند. روی زمین از سبزی چمن‌ها لذت می‌برد. از برگی، اگر که به روی سرش افتد. از آسمان هر لحظه یک رنگ روی سرش. این کیست که لحظه‌هایی همینقدر کوچک برای پرشدن و لبالب‌شدنش کافی‌اند و باز اگر جهان را به او بدهی برایش کافی نیست؟ کیست که همان لحظه که پر می‌شود خالی می‌شود. کیست که هیچ روزی را روی یک نقطه نمی‌ایستد و با این حال انگار سال‌هاست که یک جا ایستاده؟ کیست که می‌دود و نمی‌رسد. صبر می‌کند و بی‌قرار است. که سایهٔ مرگ را مدام پشت سرش می‌بیند و آینده‌نگری نمی‌کند و می‌داند که زیاد وقت ندارد و با این حال در صحرای بی‌عملی تلف می‌شود. کیست که از سراب خیال سیراب می‌شود و عطش رهایش نمی‌کند. که سیرآبی را خواب می‌بیند. که خواب و بیداری را گم می‌کند. که هر صبح را رها آغاز می‌کند و هر شب را در بند به سر می‌رساند. چه رهایی بی‌دوامی. چه خیال حباب‌واری. چه سراب سیراب‌کننده‌ای. چه جان بی‌تابی.


برچسب‌ها: من, دیوانگی, مرگ
+ شب‌بو