
صدای موشک و انفجار می شنوم هنوز. خیالاتی می شوم یا صداهای کوچک را جدی می گیرم. ظهر باشد یا شب، منتظرم که دوباره حمله کنند. که دوباره بترسم و کولۀ اضطراری را از نو جمع کنم. که این بار دیگر توی خانه نمانم و در آتش میدان باشم و به کاری بیایم. مدام فکر می کنم که وصیت نامۀ خوبی بنویسم. که جنگ تمام نشده است و نمی شود. که رحم و صلحی در کار نیست. استخوان لای زخمم. ایم. همه.