پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۴
بترس و بنویس

هر بار که متنی برای ناشر می‌فرستم، چیزی در وجودم می‌لرزد. تا بن دندان می‌ترسم. تا چند ساعت و شاید چند روز خارخار مغزی دارم. تقریباً همیشه فکر می‌کنم چیزی که فرستاده‌ام افتضاح است. هر بار فکر می‌کنم که اینبار دیگر می‌گوید قید همکاری را بزنیم. هر بار قضاوت شدن را دوره می‌کنم. در واقع سخت‌ترین بخش کار من ایده دادن یا پیدا کردن آدم‌ها و مصاحبه یا نوشتن نیست؛ همین پیش رفتن است. همین پیام دادن. همین ارسال کردن نوشته‌ها. دروغ چرا هنوز هم ایمان ندارم. هنوز احساس می‌کنم دارم روی لبه‌ای راه می‌روم، دارم قماری می‌کنم. هنوز فکر می‌کنم که این بار دیگر پیام اتمام همکاری می‌فرستد. اما فهمیده‌ام تنها راه چاره‌اش همین است که مثل سگ بترسی و پیش بروی. هیچ راه دومی وجود ندارد.


برچسب‌ها: نوشتن
+ شب‌بو