چهارشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۴
آدمی را سنگ و شیشه چرخ چون دیوانه‌ای

بخاطر پول نقدی که دستم نگه داشته بودم و علی‌رغم توصیه‌ها، پیش از شهریور به چیزی تبدیلش نکرده بودم، و در ادامه بخاطر ردیابی قیمت ارز و طلا که مثل آتشفشانی فوران کرده لحظه به لحظه بالا می‌رفت و می‌رود، دیروز دچار حمله‌های اضطرابی و کمی فروپاشی روانی شدم. تمام طول راه در اتوبوس گریه کردم و کسی در شهر نبود که بتوانم به او پناه ببرم. دوستانم رفته‌اند و آن‌ها که مانده‌اند، یا گرفتارند یا در چنین شرایطی نمی‌شود رویشان حساب کرد. آن‌ها که رفته‌اند هم اگر بودند وضع همین بود. فقط می‌گویم چون آن‌ها رفته‌اند تنها شدم که خودم را دلداری داده باشم. از کوچه‌ پس‌کوچه‌های قدیمی تجریش و آرامش دم غروبش، از کنار نانوایی و ریحان‌فروشی و میوه‌فروشی و نجاری، رد شدم و از پیرمرد سمنوفروش اندکی سمنو خریدم و خودم را رساندم به امامزاده تا شاید کمی آرام شوم. گریه بی‌حالم کرده بود و پیرمرد کمی سمنوی اضافه همان لحظه داد و با مهربانی خواست بخورم تا حالم جا بیاید. حالم جا آمد و گوشۀ امامزاده از نو گریستم. چرا انگار هرکاری که می‌کنم اشتباه است؟ چرا دست به هرچیز که می‌زنم دود می‌شود؟ همان وقت‌ها پیام هم آمده بود که از مصاحبه‌ها و فیلمبرداری‌هایم، هیچ‌چیز نمی‌توانند دربیاورند. خراب کرده بودم، در همان چیزهایی که فکر می‌کردم قوتی دارم. حالا می‌دیدم که ندارم. که به قول مامان، همه‌اش توهم بوده. سر از کار زندگی درنمی‌آورم. سر از کار هیچ‌چیز درنمی‌آورم. هیچ‌چیز پرم نمی‌کند. و هیچ‌کس در برم نمی‌گیرد. بابا چهره‌ام را می‌بیند و شب چند بار با مهربانی می‌پرسد خوبی؟ اوضاع خوب است؟ می‌گویم شکر، خوبم. دروغ می‌گویم. چون چه بگویم؟ «آتش به دو دست خویش بر خرمن خویش، چون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خویش؟» تا کی ندانم‌کاری‌ها و استیصال‌ها را ببرم پیشش. کی زمان چیزهای بهتر می‌رسد. کی دخترش را در ردای زنی عاقله‌مند و موفق می‌بیند، که مچاله نیست و تکلیفش با خودش و دنیایش معلوم است و می‌داند دارد چه می‌کند؟ خوبم. خوبم. کاش حس تنهایی رهایم می‌کرد. کاش می‌توانستم با خودم مهربان‌تر باشم. کاش جز این مزخرفات دلنوشته‌ای که کارکردشان فقط خالی شدن است، چیز دیگری برای گفتن و نوشتن داشتم. کاش این شکلی نبودم. کاش‌های بیهوده.

با خودم فکر کردم که شاید یک روز نه چندان دور، دوربینم را بفروشم، همۀ خیال‌هایم را ببوسم و کنار بگذارم، و بروم در شهری کوچک حجرۀ کوچکی راه بیندازم. صبح و شامم را همانجا سر کنم و دختر سر به زیری باشم که نانی درمی‌آورد و حداقل نیازی از مردم رفع می‌کند. شش ماه پیش، برای یک پوزیشن خیلی خوب با شرکت اسنپ، قبول شدم. محلش نزدیک خانه بود و کارش را هم دوست داشتم. نرفتم. لحظۀ آخر ترسیدم. از گیرافتادن ترسیدم. مانند بچه‌ها خواستم به رویاهایم برسم. اما بچگی‌هایم هیچ به درد این بزرگسالی نمی‌خورند. بزرگسالی‌ای که تن بی‌قواره‌اش را به زور از در رد کرده و آمده نشسته روی تمام زندگی‌ام. که فقط ازم گرفته و هیچ چیز بهم پس نداده است. نه، به درد نمی‌خورد. کاش می‌توانستم از تن خودم خارج شوم. کاش می‌توانستم انقدر فکر نکنم. کاش می‌توانستم یک جا بایستم و از گیرکردن نترسم.

کاش کلمۀ دل‌بهم‌زن «کاش» را بلد نبودم.


برچسب‌ها: رفتن
+ شب‌بو