
برق قطع است. خورشید رفته و خانه آرام آرام فرو میرود توی تاریکی. سگ تنهایی در دوردست مدام پارس میکند. زمینِ سوختۀ احمد محمود را میخوانم. از روزهای جنگ. روزهای فتح جنوب و مندهم شدن آدمها. به جنگی که گذشت فکر میکنم و به همۀ لحظههای معمولیای که تمنایش را داشتیم. به مردان و زنانی فکر میکنم که بعد از چهل سال، چند جمله از جنگ حرف میزنند و اشک غرقشان میکند. قرار شده به مدرسه برگردم. همه میگویند: پس حالت بهتر خواهد شد. فکر میکنم: به زندگی برخواهم گشت. به جنگ فکر میکنم که اگر برگردد در سنگر مدرسه خواهم بود. به دوربینی فکر میکنم که به دست بچهها خواهم داد. به سلاحهایی برای ثبت. تاریکی حالا تا روی سینهام آمده و مثل قیر غلیظی همه جا را گرفته. منتظر روشنایی ام.