شنبه بیست و یکم تیر ۱۴۰۴
Domesticity Under Siege

خانه در محاصره است. به قول معلم، محاصرۀ چیزهای نامرئی که هرلحظه ممکن است بر سرت فرود بیایند. نمی‌دانم چند روز از جنگ گذشته. آدم‌ها دارند از شهر می‌روند. صبح و شب، همسایه‌ها را می‌بینم که چمدان در ماشین می‌گذارند. پدر می‌گوید: من تکان نمی‌خورم. مادر حاضر نیست به شهر اجدادی‌اش برگردد. فرزندان نمی‌خواهند از یکدیگر جدا شویم. توافق حاصل نمی‌شود. همه می‌مانیم. در خانۀ کوچکی روی کوه‌های تهران و خیابان، تا مدت نامعلومی، قبیح و ممنوعه می‌شود. گویی خیابان بیشتر در معرض موشک‌هاست. گویی خانه را می‌توان با جارو کشیدن اتاق‌هایش، چسب زدن پنجره‌هایش، و پختن غذاهای خوشمزه در آشپرخانه‌اش کنترل کرد. می‌توان نقطه‌های امنش را شناخت و آذوقه و آب در هر نقطه‌اش کاشت که همۀ آوارهای احتمالی قابل زیستن باشند. اما در خیابان بی‌پناهی ما بی حد و مرز است. دستکم این تصوری‌ست که حالا شکل گرفته. آنقدر سرعت و حجم وقایع زیاد، و زمان برای هضم کردن و کنار آمدن کم است، که دیگر زمانی برای تغییر این تصور نمی‌ماند. فلج شده‌ام.

شب بدی‌ست. با صدای انفجار بیدار شده‌ام. اینترنت قطع است. خواهر کوچکم از خواب پریده و به سختی تلاش می‌کنم خوابش کنم. وحشت رفته است توی پوستم. ماه بالای سر شهر است و سگ‌ها پارس می‌کنند و گرگ‌ها زوزه می‌کشند. شهر از این بالا چهرۀ عجیب و واقعی‌ای پیدا کرده؛ نیمۀ بالایی شهر تاریک است و چشم هرچه پایین تر می‌رود تعداد چراغ‌ها بیشتر می‌شود. داراترها سریع‌ شهر را ترک کرده‌اند و معمولی‌ترها مانده‌اند. صدای انفجار می‌آید. دستم به هیچ جا بند نیست. بی پناهی مطلق. شانزده‌ساله که بودم با تماشای مستند کوتاهی از یک عکاس جنگ، و آشنایی با تصویر مشهور کوین کارتر از کودک قحطی‌زدۀ سودانی مقابل لاشخورها، تصمیم گرفته بودم عکاس جنگ شوم. هرچند می‌دانستم کوین کارتر در سی‌و‌سه‌سالگی مجنون شده و جان خودش را گرفته، اما باز هم گمان می‌کردم که زیستن در این جهان سراسر کثافت را شاید بشود با نشان دادن کنج‌های نادیدۀ رنج‌هایش کمی بهتر کرد یا دستکم امیدی به بهترشدنش داشت. بعد اما عکاس جنگ نشدم. اصلاً عکاس نشدم. تنها از سال نودوشش که دانشجو شدم، خودم را به هر تجمع و شلوغی و اتفاقی در دانشگاه و خیابان می‌رساندم و مات می‌ماندم یک گوشه تا چشم‌هایم شاهد تاریخ باشند و گواهی بدهند. این کمترین چیزی بود که از خودم توقع داشتم: دیدن بی‌واسطه و چشم نبستن. شاید برای همین بود که وقتی متروپل آبادان فرو ریخت، راه افتادم توی جاده و برای اولین بار در زندگی‌ام رفتم جنوب. قرار نبود هیچ کاری از دست من بربیاید. فقط زور می‌زدم بار اضافه‌ای نباشم روی دوش شهر. برای موجه کردن سفرم، چند مصاحبه با مردم پریشان شب‌های آبادان ضبط کردم و صبح و غروب در شهر پرسه زدم و یادداشت برداشتم و رفتم گورستان، عزاداری زن‌های تش‌گرفتۀ آبادان و بعد مشتی ویدیو جمع کردم که شاید روزی تبدیل به فیلمی شوند که هیچ ایده‌ای برایش نداشتم. اس‌دی ویدیوها قبل از کپی شدن گم شد و فیلم‌ها از بین رفت و اصلاً همه چیز شاید بهانه بود. شاید فقط می‌خواستم چشم‌هایم را ببرم در محل فاجعه. در محل فساد. در محل مرگ. در محل رنج. شاید فقط می‌خواستم چشم بدوزم به عریانی واقعه تا هیچ چیز از یادم نرود.

چنبره زده‌ام گوشۀ اتاق. صدای باد را با صدای موشک و پدافند اشتباه می‌گیرم و البته مطمئن هم نیستم که برعکسش را اشتباه نگرفته باشم. روزها در یک چرخۀ دلهره‌آور و ملال‌انگیز گیر کرده‌اند. مثل فیلم‌هایی که یک نفر یک روز را مدام زندگی می‌کند و هر بار تلاش می‌کند خودش را تکرار نجات بدهد اما نمی‌تواند. بیدار می‌شوم، خبر می‌خوانم، خوابم می‌برد، خواب می‌بینم، بیدار می‌شوم، می‌ترسم، خبر می‌خوانم، زنده بودن آدم‌هایم را بررسی می‌کنم، می‌نویسم، می‌ترسم، می‌خوابم و از خواب می‌پرم، کلیدواژه یادداشت می‌کنم، عکس می‌گیرم از خانه، از سفره‌های مامان، از بازی‌های خواهرم، از درس خواندن برادرم، از دورنمای شهر وقتی منفجر می‌شود، و از شب وقتی از همیشه تاریک‌تر است. فایل آنلاین یادداشت‌های روزانه را با دوست معتمدی در خارج ایران به اشتراک گذاشته‌ام. اگر همۀ ما مردیم، تو بخوان. مزخرف می‌نویسم اما می‌نویسم. این تنها قول شرفی‌ست که به خودم داده‌ام. هرچه را می‌بینی و فکر می‌کنی ثبت کن. اضطرابِ نیستی گرفته‌ام و آخرین ذره‌هایم را کلمه می‌کنم. محتوای آخرین ذره‌هایم همه از شرمساری است. این روز و شب‌های جنگ‌زدگی که خانه مرا محاصره کرده است، بیشتر از هرچیزی خاطرۀ آبان نودوهشت برایم زنده شده. وقتی که برف بارید و اتوبان بسته شد و چمران پیش چشممان دود آتش و سنگ ریزه بیرون داد و بعد تک به تک ما دانشجوهای دانشکدۀ علوم اجتماعی را با تلفن تهدید کردند که پایتان را از خانه بیرون بگذارید، الباقی‌اش با خودتان است. روزهایی که کله‌خرترین‌های دانشکده هم رفتند خانه. و اینترنت قطع شد. و با پیام‌های کوتاهی می‌فهمیدیم که چه کسانی دستگیر و آزاد شده‌اند. آن اولین باری بود که پایم را از خیابان بریدم. و وقتی بیرون زدم، با صدها جنازه مواجه شدم که خونشان خیابان را گرفته بود و من آن‌ها را نمی‌شناختم و از مرگشان چیزی نفهمیده بودم. این کابوس شد. خودم را هیچوقت نبخشیدم که شهر گرسنۀ من جنگید و من در خانه نشستم. که چشم‌هایم جز چراغ کم‌سوی شب‌های طولانی بالکن اتاقم هیچ ندید. که گواهی ندادم. که نفهمیدم. که جانم را چسبیدم و از شهر جدا شدم. خودم را نبخشیدم. منی که می‌خواستم عکاس جنگ شوم، حالا جنگ آمده است توی شهرم و من گوشه‌نشین شده‌ام. بدنم منقبض شده و حرکت نمی‌کند. خانه در برم گرفته و عشق محاصره‌ام کرده است و ترس محاصره‌ام کرده است و این محاصره تمام تصوراتم از خودم را بهم ریخته است. فکر می‌کردم خیلی بیشتر از این حرف ها مایۀ جنگ را دارم. فکر می‌کردم زن دیگری هستم. حالا اما خواهر کوچکم را، که نفسمان به هم گره خورده، نمی‌توانم رها کنم. خواهری که می‌گوید تو نباید بمیری و ما زنده بمانیم یا ما بمیریم و تو زنده بمانی و با این دلم می‌لرزد و جنگ را توی شهر تنها می‌گذارم. مرگ هیچ وقت اینقدر پشت در نبود که عیار خودم را باهاش سنجیده باشم. که اندازۀ ترسم را فهمیده باشم. در شب‌های سیاهپوشی و خیابانی سال یک هم این‌قدر نبود. دو بار از خانه می‌زنم بیرون. هر دو بار، ساعت دوازده ظهر تمام شهر بمباران می‌شود. بار سوم مادر نمی‌گذارد. ده سال است که نشده «نگذارد». اما حالا تشویش و نگرانی و خواهش را توی چشم‌هایش می بینم. پدر می‌گوید برو. اما تسلیم قلب دردمند مادر می‌شوم. می‌نشینم کف اتاق و باز هم سر به خودخوری می‌سایم. وضعیت اینترنت بدتر از روزهای پیش است. صدا می‌شنویم و دود می‌بینیم اما نمی‌فهمیم چه می‌شود. هنوز کلیدواژه و یادداشت‌های کوتاه برمی‌دارم که هیچ سروتهی هم ندارند. نقل‌قولی از موریس بلانشو می‌خوانم که «نوشتن زیر فشار جنگ نوشتن دربارۀ جنگ نیست، نوشتن درون افق آن است، انگار جنگ همدم و هم‌خوابه‌ات باشد.» در این هم‌خوابگی درد می‌کشم. و حاصل دردم هیچ‌چیز نیست. چشم‌هایم از آدم‌ها و خون‌ها و خیابان بی‌خبر اند و از تخریب‌ها، که چهار سال بود دنبالشان می‌کردم و درباره‌شان می‌نوشتم و می‌خواستم بفهممشان. حال این شکل تازۀ تخریب را چطور بفهمم. چطور درک کنم و چیزی به خاطرم بسپارم وقتی پاهایم در موم خانه گیر افتاده است. نمی‌دانم چند روز یا چند ماه گذشته. نیمه‌شبی دیگر است که با صدای جنگنده بیدار می‌شوم. پیام‌ها را می‌بینم. همه جا را زده‌اند. شهر من را. آدم‌های من را. در آتش سوخته‌اند و هیچ نکرده‌ام. خبر آتش بس می‌آید. دودها هنوز توی آسمان‌اند و سپیده زده است؛ سپیده‌ای خاکستری. گنجشک‌ها شروع می‌کنند به خواندن. دوستی پیام می‌دهد که چه احساسی داری؟ می‌پرسم بی‌سانسور؟ می‌گوید قطعاً. می‌نویسم: از خودم بدم می‌آید که زنده مانده‌ام.


برچسب‌ها: غم وطن, من, برای تاریخ, مرگ
+ شب‌بو