
ناامیدی همۀ وجودم را گرفته. ناامیدی از شهرم، از کشورم، از جهان، و بیشتر از همه، از خودم... ناامیدی پوستینی شده که هر صبح به تن میکنم و هر شب، نای به درآوردنش را هم ندارم و با همان به خواب میروم. همهٔ ناامیدیها را طوری میشود تسکین داد جز وقتی که از خودت ناامید میشوی. هیچکس نمیتواند نجاتت بدهد. هیچچیز دلت را گرم نمیکند وقتی خودت را از دست دادهای. برهوت معنای تازهاش را پیدا میکند وقتی پیش روی آینه سرافکندهای. بهشت و جهنمِ آن بیرون، اسبابها و داشته-نداشتهها، دیگر هیچ فرقی نمیکنند. چیزی در روحت تمام شده است که نمیدانی دوباره زاییده خواهد شد یا نه. مرثیههای طولانی در سرم پخش میشوند. دیگر چیزی برای نوشتن هم ندارم. کلمهها هم ته کشیدهاند. رویاها مچاله و چرکیناند. دستم خالیست. کاش خودم تمام میشدم.
"i know you wanna be happy, but you won't be, and... i'm sorry. it's not just you, you know. your father and i, we, well... you come by it, honestly, the ugliness inside you. you were born broken. that's your birthright. and now you can fill your life with projects--your books, and your girlfriends, and your little movies--but that won't make you whole. you're bojack horseman. there's no cure for that.”
دیالوگی از سریال بوجک هورسمن
+ بشنوید.