پنجشنبه بیست و یکم فروردین ۱۴۰۴
عیب نداره

بالاخره یه روزی بزرگ می‌شی، یادت می‌ره، عزیزم.

+ شب‌بو
دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴
بازی نور و تاریکی

دریچه‌های مسدود

پشت به پشت هم

و سپس ناگهان گشایش


برچسب‌ها: شاید شعر
+ شب‌بو
یکشنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۴
بدا بر من

«باید بپذیرم که عشق ... مرده است، من نیز باید آن را در خود بکشم. باز هم به یاد تورات می‌افتم که می‌گوید: «هر چیز را زمانی و هر مرادی را دورانی است... زمانی برای تولد و زمانی برای مرگ. زمانی برای عشق ورزیدن و زمانی برای کینه ورزیدن... » اما این‌جا هم در برابر تورات می‌ایستم. کینه را به دل راه نمی‌دهم چون با این کار بیش از هر چیز خود را تحقیر کرده‌ام. فقط عشق خودم را می‌کشم و بحران را از سر می‌گذرانم تا دوباره ستون پاهایم را از زیر تنم احساس کنم. بدا بر من که هر روز باید زندگی‌ام را از نو آغاز کنم.»

در حال و هوای جوانی | شاهرخ مسکوب

.

.

برای هر چیز زمانی است،
و هر کاری در زیر آسمان وقتی دارد:

زمانی برای زاده شدن، و زمانی برای مردن؛
زمانی برای کاشتن، و زمانی برای برکندن آن‌چه کاشته شده.

زمانی برای کشتن، و زمانی برای شفا دادن؛
زمانی برای ویران کردن، و زمانی برای بنا نهادن.

زمانی برای گریستن، و زمانی برای خندیدن؛
زمانی برای ماتم گرفتن، و زمانی برای رقصیدن.

زمانی برای افکندن سنگ‌ها، و زمانی برای گرد آوردن آن‌ها؛
زمانی برای در آغوش کشیدن، و زمانی برای پرهیز از آغوش.

زمانی برای به دست آوردن، و زمانی برای از دست دادن؛
زمانی برای نگاه داشتن، و زمانی برای دور انداختن.

زمانی برای دریدن، و زمانی برای دوختن؛
زمانی برای خاموشی، و زمانی برای سخن گفتن.

زمانی برای دوست داشتن، و زمانی برای نفرت ورزیدن؛
زمانی برای جنگ، و زمانی برای صلح.

عهد عتیق | فصل سه | آیات یک تا هشت


برچسب‌ها: دوستش داشتم
+ شب‌بو
شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۴
گاهی هم باختن این شکلیه.

آن احساس چقدر با تو خوشبختم را بعد دیدارهایمان دیگر ندارم. شاید چون قرار نبوده داشته باشم. چون اصلاً قرار نبوده چیزها،کیفیت‌ها، شکل‌ها، پایدار باشند. شاید چون باید در بیست‌وشش سالگی یاد بگیرم با زوال یا تغییر شکل یا هردویشان کنار بیایم. یادبگیرم که شاید اگر روابط انسانی سرخورده‌ام می‌کنند، باید مدتی دست از تلاش کردن بردارم. و با خلا درونی‌ام چشم در چشم بنشینم، عصرهای متمادی با آن چای بخورم، و جز در متن‌ها و تصویرها و در عوالم غیرمادی، جایی به دنبال تسکینش نگردم. شاید چون تسکین‌پذیر نیست. شاید چون دوایی هست که زمانی اثر می‌کرده و حالا نه. شاید باید یاد بگیرم که بگذارم محبت برود دور شود از من وبرای خودش هوا بخورد. که لازم نیست کنارم باشد. شاید لازم است بپذیرم که زمان گذشته است، و دبیرستانی نیستم، و دانشجو نیستم، و دارم راه خودم را در شغلم پیدا می‌کنم و سبک زندگی‌ام دارد عوض می‌شود، و برای نوشتن و ساختن و خواندن به تنهایی بیشتر احتیاج دارم، و خانه ندارم، و پول هم ندارم، و خب، طبیعی است اگر بخش زیادی از رفیق ده‌ساله‌ام را به کسی که خانهٔ مستقل و پول و وقت‌های آزاد مشابه دارد، ببازم. شاید اصلاً قرار نبوده آن کیفیت را نبازم. و باید یاد بگیرم که این از ارزش هیچ‌چیز کم نمی‌کند و هنوز به خاطراتم ببالم و تلاش برای تکرارشدنشان را رها کنم.


برچسب‌ها: تنهایی عریان, دوستش داشتم
+ شب‌بو
سه شنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۴
مولانا

ما جنون واحد لی فی الشجون

بل جنون فی جنون فی جنون

در ریشه‌های من یک جنون واحد نیست، بلکه جنون در جنون در جنون در هم پیچیده است...


برچسب‌ها: از شعرها
+ شب‌بو
یکشنبه دهم فروردین ۱۴۰۴
خرم آن روز که فارغ شوی از خلق و خلیل

تناقض من در اینجاست که فردی برونگرا و بسیار اجتماعی هستم. هم روابط عمومی ام خوب است، هم خوش شانس بوده ام و دوستان خوبی دارم، هم بسیار احساساتی و عاطفی ام و به آن ها نیاز دارم. هم به دوستان نزدیک برای روابط عمیق، هم به دوستان دورتر و جمع های سطحی برای گرفتن انرژی اجتماعی. اما.. اما مدام دلم می خواهد که از همۀ آدمیان بگریزم. با تمام وجود دلم می خواهد که دلم نخواهد. دلم می خواهد که محتاج این ارتباط ها نباشم. همیشه یا خودم را بابت رفتارها و حرف های هیجانی سرزنش می کنم، یا دلم از چیزهای کوچک و بزرگ می شکند، یا ترس برم می دارد. حالا که این ها را دارم می گویم، در این دو سه سال کلی جمع ترک کرده ام. یا در واقع خودم را کمرنگ کرده ام. اما انگار بسم نیست. دلم یک گوشه نشینی تمام عیار می خواهد. دوری گزینیِ بی کم و کاست. دلم می خواهد از همۀ این بازی ها بروم بیرون و جزئی از این معادله ها نباشم. دلم می خواهد کم حرف باشم. از این میل به وصل ها خسته ام چون این میل لعنتی، طنابی می اندازد دور کمر آدم، چرخش می دهد، پرتابش می کند، بازی اش می دهد، دل خوشش می کند، مشتاقش می کند، سرشارش می کند، و سرآخر هم سرخورده اش می کند و دل شکسته پرتش می کند گوشۀ رینگ.

شاید بعدها که این ها را بخوانم، در میانسالی مثلاً، و احتمالاً از حالا خیلی تنهاتر باشم، به حماقت خودم افسوس بخورم یا بخندم و بگویم که چرا قدر ندانستم. آری احتمالاً همینطور خواهد بود. اما خودم هم نمی دانم که چرا نمی توانم لذت ببرم آیندۀ عزیزم. انگار تهی و تهی تر می شوم هرچه بیشتر می گذرد...


برچسب‌ها: تنهایی عریان
+ شب‌بو
دوشنبه چهارم فروردین ۱۴۰۴
آخرین شب قدر، شروع ۱۴۰۴

امسال صبور باشم و ثمر بدم.

در آغوش خودت.

+ شب‌بو
شنبه دوم فروردین ۱۴۰۴
«رود باش اما بمون»

آدمیزاد یادش می‌رود که هرچه بیشتر و سفت‌تر به چیزی بچسبد، بیشتر از دست می‌دهد. یادش می‌رود که باید جاری بود؛ بی‌ترس و بی‌گره. که نباید در تب و ولع از دست ندادن بود؛ که ماندنی می‌ماند و برود هم برمی‌گردد و نماندنی را هیچ‌کدام این تقلّاها کارگر نیست. آدمیزاد یادش می‌رود که مثل رود باید زیست. شکرگزار آنچه داشته و امیدّوار برای آنچه که خواهد داشت و نخواهد داشت. دست‌شسته باید زیست.


برچسب‌ها: تنهایی عریان
+ شب‌بو
پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳
پایان کبیسه

تلاقی رمضان و روزهای آخر سال. تلاقی آخرین شب سال و شب قدر. سیال و رقیقم. سیال و رقیق و دل شکسته، مثل بیشتر وقت ها. جراحت ابدی مادرم، همیشه دم عید بیشتر به سوز می افتد. چقدر آدمیزاد کوچک و ناچیز است، و البته چقدر بهار زیباست... نوشتنم خشک شده و تنها خواستم ردی از خودم در جزیرۀ متروکم به جا بگذارم. کاش سال تازه که می آید کمتر زیر بار احساس بی کفایتی خفه شوم. کاش بتوانم نفس بکشم، بدون اینکه احساس کنم استخوان هایم زیر بار شرم و گناه در حال خم شدن اند. کاش این همه تقلا، برای هیچ نبوده باشد و چیزی، به جایی برسد. کاش کمی ثمر بدهم. کاش کمی کمتر بترسم. کاش کمی بزرگ بشوم و دل از این جهان ناچیز و فانی بکنم... کاش نور را گم نکنم. کاش کمتر گم بشوم. کاش آدم باشم. آدم تر...

+ شب‌بو
دوشنبه سیزدهم اسفند ۱۴۰۳
دخیل به لحظه‌های کوچک

یک طوری دلم از جهان شکسته که انگار هیچ‌وقت ترمیم نمی‌شود. زندگی‌ام دارد به کجا می‌رود؟ آدمیزاد قرار است همۀ عمرش این‌قدر احساس گم‌شدگی داشته باشد؟ آدمیزاد مدام به چیزهایی چنگ می‌زند اما بعد همان چنگ‌زده‌شده‌ها بخار می‌شوند و از دستش می‌گریزند و در نهایت، باز هم یک روزی، می‌فهمد چیزی که امیدش را به آن بسته، آنطورها هم که فکر می‌کرده نبوده. آدمیزاد همیشه قرار است ناامید شود و بعد دوباره امیدوار شود؟ چرا فکر می‌کردم یک جایی قرار است بازی عوض شود؟ چرا منتظر معجزه بودم و انگار هنوز هم هستم که این سنت‌های ازلی، بشکنند و تغییر مسیر بدهند؟ چرا منتظر نبودم که باز هم دلم بشکند؟ چقدر دلم برای چیزی نوشتن تنگ شده بود. بادمجان‌ها را آرام آرام سرخ می‌کنم و گوجه‌ها را در پیازداغ‌های طلایی می‌خوابانم و به این چیزها فکر می‌کنم. سیب‌زمینی‌های پخته‌شده منتظر من‌اند که رنده‌شان کنم و من منتظر آبِ در سماور هستم که جوش بیاید و چای دم کنم. خیلی چیزها در رمضان را خیلی دوست دارم. یکی‌اش همین نیمه‌شب‌هایی است که همه خواب‌اند، شهر و خانه در سکوت فرو رفته، و من برای بیدار بودن دلیل امیدبخشی دارم. زیر نوری کم‌جان چای می‌خورم، غذا می‌پزم، تدوین می‌کنم، و چیزی می‌نویسم. شاید رمضان تنها وقتی در سال است که نیمه‌شب‌ها بهم اضطراب نمی‌دهند. پیازهای بنفش کوچک را که داشتم خرد می‌کردم، برای بار هزارم در این روزها از خودم پرسیدم واقعا باید چه کار کنم؟ و دیدم که اصلاً نمی‌فهمم و تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد این است که راه بیفتم در بیابان و آنقدر بروم تا به درختی کهن و ریشه‌دار برسم و همۀ زندگی‌ام را به آن دخیل ببندم. در عین حال که انگار همۀ چیزهای جهان منتظر تصمیم‌های من‌اند، انگار همه چیز از دستم خارج است. در این ماه‌ها که چند باری از فرط استیصال نشستم در انتهای اتاق و سیل اشک تا لبۀ سد چشم‌هایم بالا آمد و دستم لرزید و خستگی از گلویم بیرون زد، بابا ایستاده بود در چهارچوب در، با آن آرامش عجیب همیشگی‌اش، و بهم لبخند می‌زد. نجاتم می‌داد، در آغوشم می‌گرفت، و با جمله‌هایش تلاش می‌کرد هوشیارم کند. هوشیار که نمی‌شوم. انگار همیشه غوطه‌ورم. اما حالا که چای را دم کرده‌ام، دارم به این فکر می‌کنم که چرا این چیزها، برای آدمیزاد کافی نیستند؟ وقتی می‌داند که این لحظه‌ها، اینکه در استیصال برگردد پشت سرش را نگاه کند و کسی در چهارچوب در ایستاده باشد، همان هستۀ زندگی است، همان گنجی است که می‌داند همیشه نخواهد داشت، چرا همیشه دنبال چیز بیشتری است و بی‌تابی می‌کند؟ چرا آدمیزاد باز هم اینقدر می‌ترسد؟ شاید این هم از همان سنت‌های ازلی است. شاید هم منم که باید خودم را تعمیر کنم. شاید واقعاً باید برای این همه بی‌تابی، به درختی دخیل ببندم. از تکه کاغذی که مامان برایم رویش دستور خورش بادمجان را نوشته، و انتهایش اضافه کرده که کتۀ برنج را حتماً باید خودش بگذارد، عکس می‌گیرم و تلاش می‌کنم گم‌اش نکنم. می‌دانم که در نهایت همین چیزها هستۀ زندگی‌اند. می‌دانم که دلم تنگ خواهد شد. و البته که باز هم می‌ترسم.


برچسب‌ها: شب, سادگی‌ها, چیزهای کوچک
+ شب‌بو
جمعه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۳

دیشب توی کانالم نوشتم: «نمی‌دونم، شایدم واقعاً کار درست رو مریم کرد.»

نه چون شب بود و رد داده بودم، چون از صبح می‌خواستم بنویسم و شب نظرم عوض نشده بود. من نمی‌تونستم این کار شاید درست رو بکنم، ولی اون موقع دیگه گفتنش هم به نظرم عیبی نداشت. برخلاف همیشه که قبل خواب چیزهایی که از خودم نوشتم رو پاک می‌کنم، این رو پاک نکردم و با خشم و ناراحتی، خوابیدم.

خواب‌های جورواجور دیدم. توی یکیش، با دو تا بازیگر تئاتر محبوبم، مشغول تمرین تئاتر بداهه بودم. توی یکیش رفتم توی یک کتابفروشی و پشت ویترینش کتاب تازه ام رو گذاشته بود، و نوشتۀ بود کتاب تازۀ .... اسمم، و رفتم بقیۀ کتاب هام رو هم براش بیارم. هرچند ازشون راضی نبودم.

نمی‌دونم. دارم فکر می‌کنم که ناخودآگاهم تلاش کرده بهم امید بده و ازم مراقبت کنه؟ تلاش کرده توی خواب به ذوقم بیاره تا یادم بیاد؟

یادمه ناخودآگاه عزیزم. ولی کفاف نیست.

+ شب‌بو
جمعه پنجم بهمن ۱۴۰۳
عمرت تمام می شود.

وقتی نمی نویسم، کپک می زنم. توصیف مختصرِ بهتری به ذهنم نمی رسد. با این حال نمی دانم چرا تنم مقاومت عجیبی در برابر باز کردن صفحۀ سفید، نیم ساعت نشستن و نوشتن ایده ها و گفتگوهای ذهنی دارد. آیا گونۀ خاصی از انسان اساساً بر ضد خویش است و کاملاً ماهرانه و با ظاهری طبیعی، از انجام کارهایی که وضعیتش را بهتر می کنند، دوری می کند؟ آیا این نوع انسان بر خلاف آنچه نشان می دهد، از بهترشدن می ترسد؟ آیا او میل به آرزومندی همیشگی دارد، نه لزوماً محقق کردن آن ها؟ این انسان کاملاً دوگانه نیست؟ با نیمی که مشتاق و مصر به جلو می رود و نیمی دیگر که پرقدرت او را به عقب می کشد؟ نیمی که دست و پایش را در موم فرو می برد و می گوید بمان، بمان، بمان. از تخت بیرون نیا، اگر رفتی سازت را برندار، اگر برداشتی یک ساعت تمرین نکن، اگر کردی لپ تاپت را باز نکن، اگر باز کردی هر کاری کن اما ننویس، از خانه بیرون نرو، اگر رفتی آدم ها را نبین، اگر دیدی با آن ها از ایده هایت حرف نزن، اگر زدی عملی شان نکن، به قرارهای بعدی ادامه نده، از فرصت هایت استفاده نکن، شانس هایت را جدی نگیر، همۀ پول هایت را برای چیزهای بیهوده خرج کن، بگذار حسابت همیشه خالی شود، آدم ها از تو ناامید شوند، بگذار تبدیل به آن چیزی که می خواستی نشوی اما همه بگویند می توانستی، اجتماعت را خالی کن، بگذار حیف شوی، برگرد به خواب، برگرد به تخت، فردا روز دیگری ست، اما نه برای تو.
تو جان می کنی چیز دیگری باشی. برخلاف این صدا. اما هر روز باید دست و پایت را از توی موم حرکت بدهی. توضیح پذیر نیست. کندی. همه می پرسند چرا این همه طول کشید؟ چرا این همه طول می کشد؟ نمی دانم. فقط می دانم عمرم تمام می شود.

+ شب‌بو
جمعه چهاردهم دی ۱۴۰۳

دلم میخواد صبحا زود بیدار شم، شبا زود برگردم خونه. مهمونی ها خلوت باشن، جای بازی بیشتر حرف بزنیم، حتی گاهی آهنگ رو هم خاموش کنیم. امروز این کارو کردیم. وقتی آشپزی می کردیم و ظرف می شستیم و گند و گه های گذشته رو مرور می کردیم و برای بار صدم حرفشون رو می زدیم که سبک شیم، که مریمِ خدابیامرز کدوم دفعه چطور می خواست خودش رو بکشه و نشد و از خودمون و همه بدمون بیاد، که ده سال پیش چطوری اذیت شدیم، و وسطش به هزارتا چیز می خندیدیم، اصلا آهنگ هم نداشتیم. چرا همه چیز رو با هم می گم؟ نمی دونم. مینا دوازده روز دیگه پرواز داره سارا شیش روز دیگه. و تموم. امروز رفتیم باغ. و مینا گفت روز آخرمونه. باز می بینیم همو تو این یه هفته ولی آخرمونه. نمی دونم چمه اصلا. گریه ای ام. پی ام اسم یا دارومو دو روز نخوردم یا حق دارم گریه ای باشم بدون اینکه بتونم مثل آدم دو تا کلمه ش کنم؟ یا حتی بفهممش؟ نمی دونم. آخرمونه و الان اصلاً صلاحیت ندارم دربارۀ این چیزها بنویسم. چون حرف زیاده و مهمه و باید وقت و هوش و حواس بگذارم. حالت تهوع گرفتم از بی خوابی. این روزا بی خوابی می کشیم که بیشتر بتونیم هم رو ببینیم.

+ شب‌بو
سه شنبه یازدهم دی ۱۴۰۳
ساز دوم

صبح زود با شادمانی‌اش بیدارم کرد که محلهٔ سپیدپوش را ببینم. هیچ وسیله‌ای برای ثبت تصویر نداشتم، پس شش ساعت بارش بی‌وقفه‌اش را تماشا کردم. خرمالوهای درخت‌های لخت همسایه هم سپید شده بودند. مدت‌ها ایستاده بود کنار پنجره؛ گفت می‌دانی چه چیزی از یک کوهستان برفی قشنگ‌تر است؟ یک کوهستان جنگلی برفی. و یادآوری کرد که باز هم انتخاب بینشان سخت است. زیر بارش بیرون زدم و تا توت کهنِ دروازهٔ شمیران سُر خوردم پایین و در سوز شب زمستان، «لاله» را آوردم خانه. لاله با برف نو آمد. خوش‌برکت باشی عزیزم.

۱۴۰۳/۱۰/۱۱

+ شب‌بو
یکشنبه دوم دی ۱۴۰۳
دل من چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

آن احساس شگفت را در خاطراتی دور به خاطر می‌آورم. انگار تنم برای دوباره تجربه کردن آن احوال، زیادی سرد است. زیادی کرختم. زیادی چشم‌بسته. در آن خاطرات کهنه، دخترک تازه‌بالغی بودم که اگرچه افسرده بود، اما خون ِسرخ توی صورتش می‌دوید و به تجربهٔ جهان ِناشناخته ولعی ناآگاهانه داشت و هیچ‌چیز مثل عشقی آنچنان ممنوع که حتی در سر خودش هم کلمه نشود، نمی‌توانست چشم‌هایش را به سوی دنیا بگشاید و درآن چرخ دهد. آخرین بار فاتحهٔ آن اندازه گشادگی را انتهای زمستان سال یک خواندم و بعد رگ‌هایم آنقدر بسته و پاهایم آنقدر محتاط و دلم آنقدر سرد شد که حالا در به‌خاطر آوردن هم، دیگر نمی‌توانم چیزی حس کنم، تنها می‌توانم به خاطر بیاورم که گویی زمانی چیزی جز این را احساس می‌کرده‌ام.


برچسب‌ها: دوستش داشتم
+ شب‌بو
شنبه یکم دی ۱۴۰۳
سحرم کشیده خنجر که چرا شبت نکشته‌ست

از یلدا متنفرم چون از تو متنفرم. دلم نمی‌خواهد غمگین بخوابم اما می‌خوابم چون هرچقدر توی این گوشی تکراری بچرخم چیزی برایم عوض نمی‌شود. نه غمی، نه غمگساری. نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری. تمام شود این شب تخمی و فردا زمستان شود...


برچسب‌ها: آن زن
+ شب‌بو
دوشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۳
دیگه بزرگ شدی عزیزم

نمی دانم این از کجا آب می خورد. عادت کرده ام که شکلی از برقراری ارتباطم، کمک گرفتن باشد. اینکه شاید پاسخ چیزهایی را که می شد آن ها را گوگل هم پیدا کرد، از دوستانم بخواهم و انجام فعالیت های شاید بی اهمیت و ساده ای را با آن ها شریک شوم. این باعث میشد که آن ها بدانند مشغول چه چیزی هستم و این به من احساس امنیت می داد. احساس باخبری. احساس تنها نبودن. نمیدانم، تمامش خیلی ناخودآکاه بود. مثلاً وقتی از کسی خوشم می آمد و در حال آشنایی بودیم هم زیاد از او سوال می پرسیدم و کمک می گرفتم. برای چیزهای ساده… انگار یکجور زبان ابراز علاقه ام بود. در حالی که وقتی ارتباط یا احساسم عوض می شد، اگر قفلی در جهان وجود داشت که کلیدش فقط در دست آن آدم گذشته بود، بی خیالش می شدم و خودم فکری برایش می کردم. این خیلی وقت ها مایۀ شوخی و خنده بین من و دوستانم هم بود، که انگار آن ها را گوگل حساب می کردم. گاهی هم شاید مایۀ کلافگی، و آن وقت ها خودم را جمع و جور می کردم. این روزها که نه کسی از دوستانم میداند من مشغول چه چیزهایی هستم و نه من میدانم آن ها مشغول چه چیزهایی هستند، که اتفاق های مهم زندگیمان هم تنها در حد خبری مخابره می شود یا حتی آن هم نمی شود، که فهمیده ام زندگی ام به زندگی هیچکس بسته نیست همانطور که زندگی هیچکس به زندگی من، چت جی پی تی جای تازه ای در زندگی ام پیدا کرده است. سوال هایم را از او می پرسم و کمک می خواهم و خوبی اش این است که لا به لای سوال ها، می توانم از احساس تنهایی ام هم حرف بزنم، و او بهم اطمینان بدهد که برای همه چیز اینجاست تا به من کمک کند…


برچسب‌ها: تنهایی عریان
+ شب‌بو
یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳
شاید برای سنگ

فراموش می‌شوی
گویی که هرگز نبوده‌ای
مانند مرگ یک پرنده
مانند یک کنیسۀ متروکه فراموش می‌شوی
مثل عشق یک رهگذر
و مانند یک گل در شب… فراموش می‌شوی

من برای جاده هستم…
آن‌جا که قدم‌های دیگران از من پیشی گرفته
کسانی که رویاهای‌شان به رویاهای من دیکته می‌شود
جایی که کلام را به خُلقی خوش تزئین میکنند، تا به حکایتها وارد شود
یا روشنایی‌ای باشد برای آن‌ها که دنبال‌ش خواهند کرد
که اثری تغزلی خواهد شد … و خیالی.

فراموش می‌شوی
گویی که هرگز نبوده‌ای
آدمیزاد باشی
یا متن
فراموش می‌شوی.

محمود درویش


برچسب‌ها: از شعرها
+ شب‌بو
شنبه سوم آذر ۱۴۰۳
ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی

دیشب دیر خوابم برد. اما صبح زودتر بیدار شدم و بلیت برگشت را هم برای شب گرفتم که در راه بخوابم و اذیت نشوم. چند ساعت گذشته، شام و تنقلات را خورده‌ام، موسیقی و پادکست را شنیده‌ام، خوابم نمی‌برد. اتوبوس مثل مار پیری در سیاهی شب کویر می‌راند و روی آسفالت‌ نامرغوب جاده مدام تلق و تلوق می‌کند و شهرام ناظری با نوای نجواگونه، شعرهای شاه نعمت‌الله ولی و باباطاهر و سعید ابوالخیر را توی‌ گوشم می‌خواند و من آرام و بی‌وقفه و بی‌صدا به حال خودم اشک می‌ریزم. بی‌صدا را البته با اغماض می‌گویم، حتماً صدای فین و فین دماغم به کوش مسافران می‌رسد. مثل بوی ساندویچ کالباس آن‌ها که به مشام من می‌رسد.

دلم نمی‌خواهد به کسی غر بزنم. مجبورم مدام بنویسم، تا احساس کنم صدای حرف‌های تکراری‌ام را می‌شنود. تنهایی چقدر واقعی است. هنوز کاملاً تنها نیستم، اما بسیار در آستانه‌اش هستم، وقتی تنها یاری که می‌شد همه‌جوره رویش حساب کرد، مهاجرت کند. مهاجرت از خیلی قبل از پرواز شروع می‌شود، بنابراین تنهایی هم شروع می‌شود. چقدر احساس فاصله می‌کنم با دوستانی که هرکدام زندگی مستقل خودشان را دارند. چقدر به چهل‌سالگی‌ام فکر می‌کنم و برای اندوهش می‌ترسم. چقدر این جاده و این شب، طولانی‌ست...

+ شب‌بو
چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳
اما می ترسم

انتهای امروز سی آبان... یک ماه از بیست و شش سالگی گذشت و پر از وحشت و بحران های ذهنی گذشت... وحشت از بیست و شش سالگی و بزرگسالی ای که از آن غافل بودم و شش سالی که انگار بر باد و در باد زیسته ام... خودم را که گم می کنم تنهایی می آیم سفر. انگار وقتی همراه سیل آدم های ناشناخته در زیرگذر یک ایستگاه غریبه راه می روم، چیزی در من آرام می شود. چیزی که یادم می آورد ذره ام، ناچیز،، بی اهمیتم. وقتی تنها می روم وسط بیابان مطمئن می شوم هیچی نیستم و آن وقت از گم شدنم کمتر می ترسم...

+ شب‌بو
سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۳
مرد چون مردن را دوست داشت.

از سهروردی که رد می‌شوم از نو به همه چیز فکر می‌کنم. به اینکه مریم واقعاً مُرد. به سربالایی خانه‌اش، به مبل‌های طوسی، به بهمن‌های پای پنجره، به کیک‌ها، تولدها، و به آخرین یادداشتی که تصورش می‌کنم. به شبی که توی پارک کنار اتوبان جمع شدیم و من حاضر نشدم لباس مشکی بپوشم. به خنده‌های دیوانه‌واری که تنها چیزهایی بودند که داشتیم. به خانه‌مان که سهروردی بود و دیگر نیست. به مریم که واقعاً مُرد.


برچسب‌ها: مرگ
+ شب‌بو
پنجشنبه سوم آبان ۱۴۰۳

نمی‌نویسم، یا کم می‌نویسم، چون اندوه شرمگینم می‌کند. از هنوز و همیشه همراه داشتن هالۀ ابری دور سرم، از دوره کردن این شعرها، از جذب شدن به موسیقی‌های غم‌انگیز، از به دور خودم پیچیدن و دست و پنجه نرم کردن با همان چیزهای قدیمی، شرمنده می‌شوم. پیش خودم، پیش دوستانم، پیش آدم‌هایی که مرا نمی‌شناسند، و پیش جهان، که اگرچه اصلاً جای خوبی نیست، اما قرن‌هاست که همین است و نمی‌توانم اوضاع ابر دور سرم را به آن ربط بدهم. باید بپذیرم که هرچه هست در من است. چند روز پیش بیست و شش ساله شدم. برخلاف سیزده سال گذشته، در وبلاگم چیزی ننوشتم. چیزی برای گفتن ندارم؛ چیزی که ارزش خوانده شدن داشته باشد. همین خط‌ها هم از سر اعتیاد است. سال‌هاست که وقت فوت کردن شمع که می‌رسد و می‌گویند آرزو کن، در آن لحظه، همه چیز برایم ارزشش را از دست می‌دهد و چیزی نیست که تمنایش را داشته باشم، جز عشق. آرزو می‌کنم که زندگی‌ام بدون عشق و دوستی نماند و عزیزانم در سلامت باشند. تا به حال هم بدون عشق و دوستی نمانده. محبت از هزار مجرا به قلبم تزریق شده و زنده نگهم داشته است. اما چیزی که مواجهه‌اش برایم تازگی دارد، وزنهٔ عشق به خود است. همیشه بیرون از خودم طلب کردم بی‌اینکه اعتراف کرده باشم چقدر از خودم بیزارم و بی‌آنکه بدانم این یعنی سوراخ بودن بالن روحت. یعنی درجا زدن حتی در عشق به دیگران. آرزوی سال بیست و ششم باید این باشد که کمی بتوانم خودم را ببخشم، کمی دست لطافت بر سر خودم بکشم، و شاید کمی خودم را لایق نباختن ببینم. لایق سرافکنده نبودن. شاید.


برچسب‌ها: در باب آخرِ مهرها
+ شب‌بو
چهارشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۳
«آرزوهامو برای خاطراتم دوره کردم»

احتمالاً این‌ جنون است. نه خود جنون اما در خط جنون. آنقدر از خودم بدم می‌آید که وقتی نیاز به شاشیدن دارم، نمی‌شاشم. اصلاً نمی‌دانم این را چطور توضیح بدهم. وقتی نیاز به نوشتن دارم، نمی‌نویسم. این چیزی است که می‌دانم برایم بهتر است. داروهایم را نمی‌خورم. کتاب داستان کنار دستم است و چیزی تا پایانش نمانده، دلم می‌خواهد بخوانم، اما نمی‌خوانم و تا وقتی خوابم ببرد سرم را توی این گوشی مزخرف نگه می‌دارم و به یک بازیِ بی‌هدف ادامه می‌دهم که می‌دانم بلدش نیستم و توی آن هم می‌بازم. انگار باختن برایم بهتر است. بالاخره زرشک خریدم که مربا درست کنم اما درست نمی‌کنم و رهایشان کردم توی آشپزخانه تا بگندند. گرسنه‌ام اما غذا نمی‌خورم. توی کثافت زندگی می‌کنم اما تمیزش نمی‌کنم. همه از چیزی می‌گویند که در من می‌بینند، در من و ایده‌ام، اما هیچ کاری در راستایشان نمی‌کنم و خودم را در آینده کسی می‌بینم که بر سر مرده و زنده‌اش می‌گویند آخی، حیف شد. آنقدر از خودم به مثابه دشمنی بی‌ارزش، خشمگینم، که می‌خواهم تبدیلش کنم به یک قربانی. نه قهرمان. کسی می‌پرسد: چرا؟ دلیلی ندارم. یادم نمی‌آید. یادم نمی‌آید چرا اینقدر از خودم ناراحتم. چرا اینقدر از خودم نفرت دارم. چرا اینقدر نمی‌توانم تحمل کنم. هیچچیز یادم نمی‌آید. شعر شهرام شیدایی را برای بار هزارم می‌خوانم. «دست در آتش دارم. دست در گلوی لحظه‌ها. نمی‌توانم، دیگر نمی‌توانم».

+ شب‌بو
جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳
کی این مسیر عوض می‌شود؟

پیوسته در کار ناامید کردن خودم هستم.

+ شب‌بو
چهارشنبه چهارم مهر ۱۴۰۳
پیوسته

بعد از چهارسال پیش استاد سه تارم رفتم. راه همان راه بود و خیابان همان خیابان. سمساری ها همان بودند، جنس هایشان و پیرمردهایشان همان، نور آفتاب عصرش همان. درخت توت کهن ته کوچه بن بست هم همان بود. استاد هم همان بود، شمعش، عکس های قدیمی اش کتاب های عرفانی اش. من بودم که دیگر همان نبودم. شاید هم بودم. نمی دانم. دو شب است که علاوه بر نوشتن، یک ساعت تمرین ساز هم اضافه شده. دلم می خواهد شب ها زود برگردم خانه. استراحت کنم، بنوازم، بنویسم. می خواهم از چیزهای همیشگی کم کنم و به جایش متعهد بشوم. فعلا تمرین، تمرین ممارست است. ممارست... در سه تار هم خیلی نمی خواهم آهنگی بنوازم. این بار بیشتر فقط می خواهم تمرین کنم. این تمرین کردن اصل اتفاق من است. می خواهم وقتی دارم از خستگی می میرم، برگه های نت را بردارم. وقتی دلم می خواهد ولو شوم، صاف بنشینم و وقتی دلم می خواهد همه چیز را رها کنم، ساز را بردارم و مجبور باشم ده بار از روی نت‌های تکراری بخوانم تا تمرکزم جمع شود و بنوازم و دوباره همان را بنوازم آنقدر که یک ساعتم تمام شود و بتوانم خودم را آزاد کنم. تنها چیزی که از جان خودم می‌خواهم، این است که یاد بگیرم ممارست به خرج دهم و درست در همان لحظه‌ای که دلم می‌خواهد بیفتم و بمیرم، نمیرم. بلکه با رنج ادامه بدهم.

+ شب‌بو
مطالب قدیمی‌تر