چهارشنبه هفدهم دی ۱۴۰۴
من همیشه وسطش بودم

قدری ناامیدم که نومیدی آزارم نمی‌دهد. قدری‌ست که بی‌خیالم‌ می‌کند. قدری که می‌گوید بخواب گوشهٔ رینگ، این جنگ‌ها دیگر جنگ تو نیست، مچاله خواهی شد. از جامعه‌ام نومیدم و هیچ جایی برای خودم در آن نمی‌بینم. رفته‌ام توی تاریکی. طوری که انگار همیشه جایم همینجا بوده. اما نبوده. نومیدم و زمزمه می‌کنم که خو کن به تاریکی.

+ شب‌بو