
قدری ناامیدم که نومیدی آزارم نمیدهد. قدریست که بیخیالم میکند. قدری که میگوید بخواب گوشهٔ رینگ، این جنگها دیگر جنگ تو نیست، مچاله خواهی شد. از جامعهام نومیدم و هیچ جایی برای خودم در آن نمیبینم. رفتهام توی تاریکی. طوری که انگار همیشه جایم همینجا بوده. اما نبوده. نومیدم و زمزمه میکنم که خو کن به تاریکی.