
شبیه خواب بود. شبیه یک کابوس کشدار و آرام. صبح یکشنبه. سالن تطهیر. خیل جمعیت. گروه گروه آدمهای سیاهپوش که همه کنار هم بودند اما میشد در دستههای مختلف تشخیصشان داد. هر جمع مردهای داشت. هر گوشه یک پارچهٔ ترمه میدیدی که روی جسم بیجان و کفن سفیدی کشیده شده و عدهای بر سرش مویه میکنند. به در اصلی غسالخانه که نزدیک میشدی، از هر جمع یک تابلوی فلزی سیاه آمده بود بالا و با خط خوش، اسمی رویش نوشته شده بود. یک اسم و چند عدد. ما سرگشته و حیران بین آدمها میگشتیم. موج بودند و ما بینشان پیچ و تاب میخوردیم. پلانهای چیدهشدهٔ یک فیلم با کارگردانی هنرمندانه. آنقدر رفتیم و برگشتیم و به شمایل آدمها چشم دوختیم، تا بالاخره چشممان خورد به اسم آشنا. اسمی که در لیست دوازدهنفرهٔ کلاس انسانی خوانده میشد. دیدن اسم سپید روی صفحهٔ فلزی سیاه میان جمعیت سرگشته، اولین سیلی بود. صدای جیغ و ناله و دعا در هم آمیخته بود. میت که از غسالخانه تحویل گرفته میشد، به سرعت حرکت میکرد برای نماز. پای بدرقهکنندگان کشش نداشت اما او میرفت. تند. سبک. روی دستها. در سالن بعدی همزمان برای چند نفر نماز میخواندند. برای یک نفر که تمام میشد، به سرعت جمعیت دیگری نزدیک میشدند برای مردهای دیگر. و این جمع باید میرفت. در بهتآورترین موقعیت آدمها، همه چیز مثل یک کارخانهٔ مجرب و منظم به پیش میرفت. خط تولید مرگ. خداحافظی. وداع. «همه چیز باشد برای خودتان». مرگ را نمیشود لای زرورق پیچید.