چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴
تنها خواب، خواب پذیرنده

حالم خوب نیست. هرروز خرید می‌کنم. پول‌های اندکی می‌گیرم و به شکلی سریع و عصبی تمامشان می‌کنم. با فروشنده‌ها لاس می‌زنم. از زن‌های غریبه دربارهٔ رنگ و جنس لباس‌ها نظر می‌گیرم و بهشان نظر می‌دهم. مدت‌های زیاد، تمام دغدغه‌ام می‌شود انتخاب رنگ چیزها و نئشگی بعدشان. شبیه الکی‌خوش‌هایم. شبیه بی‌غم‌ها. این وسط یک خرید بد می‌تواند همه چیز را خراب کند و سرخوشی‌ام را بخواباند. در همان فاصلهٔ کوتاه است که به یاد می‌آورم حال خوشی ندارم. که غمگینم بدون اینکه علت مشخصی داشته باشم. که مسئولیت‌ها و کارهایم وضعیت جالبی ندارند و ممکن است از پا درم بیاورند. که در حقیقت دلم نمی‌خواهد با هیچکس حرف بزنم و احساس امنیت را از یاد برده‌ام. اما حرف می‌زنم. زیاد و بیهوده و بی‌هدف و بی‌فکر. دربارهٔ مرگ. دربارهٔ تنهایی. دربارهٔ غربت. دربارهٔ بزرگسالی. دربارهٔ تغییر. دربارهٔ پراکندگی. دربارهٔ ای‌دی‌اچ‌دی. و هیچ‌چیز هیچ‌چیز را بهتر نمی‌کند.

+ شب‌بو