شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۴
بیا به فنا بریم ولی جا نزنیم

بعد از چند روز فیلمبرداری، تمام انگشت‌های دست راستم درد می‌کنند و تسکین پیدا نمی‌کنند. آنقدر دلم می‌خواهد از این موقعیتی که درش افتاده‌ام فرار کنم که از خیال اینکه انگشت‌ها آسیب جدی دیده باشند، خوشحال می‌شوم. این موقعیت همانی است که حالم را خوب کرده و مرا به چیزهایی برگردانده اما وحشت‌زده‌ام هم کرده است. چقدر از اشتباه کردن می‌ترسم و چقدر همیشه فکر می‌کرده‌ام برای اشتباه دیر شده است و چقدر همین فکر را اشتباه می‌کردم. چقدر اشتباه است اگر تا وقتی خیلی جوان و کوچکی در تشت اشتباهات و آزمون و خطا شنا نکنی و به بعد موکولشان کنی. اگر انگشت‌ها آسیب دیده باشند، کناره‌گیر خواهم شد بدون اینکه ارزش‌های واهی‌ام آسیب دیده باشند و چقدر این ژستِ قهرمانِ هیچوقت بازی نکرده، برای وقتی که اینقدر خسته‌ای، در خیالت مطلوب می‌نماید. احتمالاً باید پای این حس‌های سنگین، پای ترس و اضطراب و میل به فرار، پایداری کرد. احتمالاً این تنها راهی‌ست که ظرف آدم را بزرگ می‌کند، گیرم به بها. احتمالاً باید تلخی‌ها را در دست نگه داشت و صبوری و تلاش کرد. واگرنه کوچک می‌مانی. کوچک‌تر از بچه‌مورچه‌ها و آب جهان تو را با خود خواهد برد. پایداری کن و روغن بزن برای التیام انگشت‌ها.

+ شب‌بو