
دردی کاملاً جسمانی را در گلویم احساس میکردم. نه به شکل استعاری، که به شکلی واقعی انگار راهش بسته شده بود و با اینکه داشتم گریه میکردم، سبک نمیشد و هر لحظه بستهتر میشد. به جیغ زدن احتیاج داشتم. به فریاد زدن. وقتی هیچ راهی پیش پایت نیست باید بتوانی لااقل در بیابان فریاد بزنی. نمیتوانستم. نیمهشبی بود در آپارتمان و از بابا میخواستم صدایش را بیاورد پایینتر. همۀ مشکلم این است که نمیتوانم به پذیرش برسم. پانزده سال است نمیتوانم بپذیرم بخشی از زندگیای که دوستش داشتم را از من و ما گرفته. نمیتوانم به نداشتن این تکه عادت کنم و نمیتوانم ببخشمش و نمیتوانم قبول کنم دیگر هیچوقت نخواهم داشتش و انگار مدام منتظرم چیزی این اوضاع را عوض کند. معجزهای از آسمان بیاید و او شفا بگیرد. آدم دیگری بشود. نمیشود. نمیتوانم بپذیرم که فاطمه واقعاً مرده. که کابوسم، واقعاً حقیقی شده. نمیتوانم بپذیرم آدم خوب و کاملی نیستم. که من هم بدجنسی کردهام. که هیچوقت برایش همۀ تلاشم را نکردم. که دریغ کردم. نمیتوانم بپذیرم حالا پر از حسرت و اشتباهم و از چیزهای زیادی پشیمانم. نمیتوانم بپذیرم قسمتم این باشد. دلم میخواهد جیغ بکشم. مثل بچگی، مثل وقتی که با فاطمه دعوا میکردیم و موهای هم را میکشیدیم و ناخن فرو میکردیم توی دستهای هم. نمیتوانم بپذیرم این همه زمان گذشته و هیچ چیز مثل بچگی نیست. نمیتوانم بپذیرم که زندگی، مثل شن روان، از لای انگشتهایم میریزد، و من هیچ چیزی را نمیتوانم نگه دارم. حالم خوش نیست. حال هیچکس خوش نیست. و شاید حال هیچکس بدتر از مامان نباشد. مامان که هیچ چیز بروز نمیدهد، سکوت میکند، و با لبخند تلخی به آرامی میگوید: فاطمه تنها دلخوشی من بود.