شنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۴
به قبرستون گذر کن تا ببینی که دنیا با رفیقونت چه کرده…

مُرد. خاله مُرد. دو سال از من بزرگتر بود و هم‌بازی بچگی‌ها. رفیق جینگ مادرم. بچه که بودم، به غیر از همبازی، رقیبم هم بود. فکر می‌کردم مادرم را از من دزدیده. و بعد دیگر روی خوش بهش نشان ندادم. با او مهربان نبودم. بلیت کنسرت گرفت، نرفتم. مادرم هم دور افتاد. هم از من و هم از او. دیگر برای هیچکس نبود. خاله تنها و بیمار بود. طرد شده بود. در هیچ جمعی نبود. هیچ معاشری نداشت. به قرص‌ها معتاد شده بود و باد کرده بود. چند باری خواستیم نجاتش بدهیم اما نشد. از بچه‌اش عکس گرفتم. با همه بیماری و ناتوانی‌اش به فکر بود که لباس قرمز تن دخترش کند و بفرستدش پیش من عکاسی. آنقدر عکس‌ها را نشانش ندادم که مُرد. آنقدر بهش زنگ نزدیم که مُرد. آنقدر هیچکس دیگر محلش نگذاشت، آنقدر تنها شد، تنش آنقدر با قرص‌ها باد کرد که پیش از سی ساله شدن، توی خواب قلبش ایستاد و مُرد. درست نیمهٔ روز نیمهٔ شهریور. حالا در این جادهٔ غریبیم و ماه کامل بالای سرمان راه می‌آید. پیش پیش از همهٔ آن‌هایی که بر سر گورش گریه خواهند کرد متنفرم، از خودم بیشتر از همه.


برچسب‌ها: مرگ
+ شب‌بو