پنجشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۳
تقویم

تابستان تمام شد و دلمه نپختم. دیگر برگ انگورهای حالا به درد نمی‌خورد، باید صبر کرد تا سال بعد. زندگی‌ام را برگ موها، توت‌فرنگی‌ها، آلوچه‌ها و زرشک‌ها و به‌ها دارند می‌شمرند. در فکرم که باید مربای زرشک بپزم، مربای گلابی، چای به. بهِ پاییزی. همه‌اش فکر است و باید دید کدامشان حواله می‌شوند به سال بعد، کنار مرباهای توت‌فرنگی و شربت‌های آلبالو و کیک‌های هلو و دلمه‌های منتظر. باید دید چقدر در خودم پیچ می‌خورم و چقدر برای زندگی میان تصویرها و طعم‌ها شانس به دست می‌آورم.

+ شب‌بو