یکشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۳

بابا می گوید عیبی ندارد، همۀ این ها درس است. من با بغض و اشکی در آستانۀ ریزش می گویم: اما من درس هایم را یادم می رود. هنوز وقت هایی به اینکه بابا پشتم باشد، به اینکه او بهم اطمینان بدهد چیزی نیست، احتیاج دارم. وقت هایی که کوچک می شوم و بغض می کنم و در برابر قواعد دنیا کم می آورم. بابا می گوید یک دفتر درست کن و همۀ چیزهایی را که یاد می گیری بنویس و مرورشان کن. بنویس قواعد مالی من، قواعد کاری من، قواعد دوستی من. به آن ها رجوع کن و ببین چه تصمیمی برای خودت گرفته ای، باید چطور رفتار کنی. چشمم می درخشد. چطور تا به حال این کار را نکرده ام؟ بیست و شش ساله شده ام و حداقل در این شش سال، مدام درس گرفته ام و یک جاهایی باز هم رفوزه شده ام. بس که فراموشکارم. چهار سال است که پیش درمانگر می روم و حتی از روند و درس های درمان هم چیزی ننوشته ام. البته این را می فهمم. ایده اش به ذهنم می رسید اما فرار می کردم، چون خیلی برایم دردناک بود. اما حالا باید شروع کنم. باید بنویسم که چه کسی می خواهم باشم. که از کجاها آسیب دیده ام. خط قرمزهایم چیست. باید چطور رفتار کنم. باید چه چیزهایی را برنتابم. باید ذهنم را خالی کنم. خودم را مطمئن کنم. مثل بابا.

+ شب‌بو