
وقتی گذشتۀ کانال کوچکم را مرور میکنم، تصاویر، جملهها، شعرها و لحظههایی را که آنجا کلکسیون کردهام، احساس خوبی میکنم. به نظر میرسد زندگی را دوست دارم، حتی اندوههایش را. یعنی برایم شکلی دلنشین است. اما به خاطر دارم که در تمام آن گذشته، مثل حالا و همیشه، احساس میکردهام که دارم حوصۀ آدمها را سر میبرم، که چرا باید اینها را ببینند و بخوانند، که دیگر شورش کردهام. و این دوگانگی واقعاً برایم عجیب است. بگذریم.
دیروز فهمیدم نوشتن با هدفی جدی واقعاً نیازمند دیسیپلین است. یک شکلی از زندگیست. یک شکلی از زندگی که ساعتهای زیادی فکر کردن، ننوشتن، چرخیدن، سکوت کردن، چیزی دیدن و خواندن، قدم زدن، جملههایی را ضبط کردن، جستجویی فرامرزی کردن، حتی آشپزی کردن، جزئی از آن است. سبکی که پیوند درونی با تمام لحظههای در حال گذر در آن مهم است. بطالتی که فقط برای بطالت باشد با بطالتی که بین دو وعدۀ نوشتن، از سر درگیری ذهن یا از سر کلافگی باشد متفاوت است. این کلافگیها جزئی از پروسهاند، مهماند. و نکته این است که وقتی تمام روز حواسم را جمع این قضایا میکنم، میتوانم احساس کنم که درگیر هستم، و میتوانم در حال پیادهروی چند جملۀ تازه بنویسم، و همۀ زیست را در خودم یکپارچه کنم. اما وقتی مجبور میشوم درگیر چیزهای دیگر شوم مثل کارهای متفرقه و مزخرفی که برای درآوردن پول مغزم را پر میکنند، یا چه میدانم، روابط بیهوده، آن وقت این شکل از زیستن بهم میریزد. آن وقت نمیتوانم متمرکز شوم. امروز که کارفرما سر دادن پول کمی بازی درآورد و موکولش کرد به انجام کاری دیگر و حرصم گرفت، واقعاً با خودم فکر کردم که شاید بهتر باشد در مدت تمرکز روی این پروژه مشغول فروشندگی نیمهوقت شوم. در فروشندگی نیمهوقت مغزم برای خودم است، و یک پول ثابتی هست که ذهن را آزاد میکند، و مدام نیاز به درگیری نیست. شاید هم همهاش خیالات است. نمیدانم. علیالحساب تلاش کردهام تا میشود زندگیام را خلوت کنم. از آدمها و رویدادها و کارها. هوا بهتر شده و توی خانۀ کوهستانیمان بادهای خوبی میپیچد. این است که بیشتر هم خانه میمانم. باید شکل خودم در زیستن را پیدا کنم. باید رهاتر باشم. و باید بنویسم...