
پنج سال پیش فکر میکردم دنیا پر از آدمهای خوب و روابط خوب است. بر مبنای عشق و شوق در جهان میدویدم و با سادگی میجهیدم و تجربه میکردم. الان فکر میکنم دنیا پر از بدی است و خوبیهایش خیلی اندکاند. باید دو دستی به آنها چسبید، باید به همهٔ ناشناختهها و آنها که ثابت نشدهاند مضنون بود، باید همیشه ترسید، باید همیشه فاصله گرفت، باید همیشه پنهان کرد و در فاصله ماند و خسیس بود در صمیمیت. حالا بر مبنای ترس ترجیح میدهم بیشتر در خودم و منطقۀ امنم بمانم. از آن عشق و شوق واقعاً خبری نیست. هرچه خوبی از قبلاً برایم مانده و پیدا کردهام را چنگ میزنم و برای بقیه عینک دودی میزنم که چشمهایم را نبیند و دور میمانم که صدایم را نشنوند. همان تکان دستی از دور،در صلح، برای همه بهتر نیست؟ تا نزدیکتر شدن و امید بستن و جنگهای کثافتی که برای هیچکس چیز خوبی ندارد؟ آزردهام. خیلی آزردهام و احتمالاً دیگریها را هم آزرده کردهام، همانطور که آنها من را. باید بخزم توی لاکم. باید بدبینی را جایگزین خوشبینی کنم. بس است.