چهارشنبه دوم مهر ۱۴۰۴
حالا قلبت زیر خاک‌ها ورم کرده.

چند روزی هم مثل همۀ زندگی تو. تا ظهر می‌خوابم، بعد چند ساعتی گیج می‌زنم، و بعد از ناهار، وقتی که اضطراب و بی‌کفایتی و ناتوانی به حد کافی مستولی شد، دوباره می‌خوابم. بیدار می‌شوم توی تاریکی اتاق، توی غلظت سیالِ سیاهی دم غروب. و یاد تو می‌افتم. یاد اینکه همۀ زندگی‌ات توی همین تاریکی غلیظ و سیال گذشت. با این تفاوت که سر آخر، دوستانی و کارهایی زندگی من را پر می‌کنند و زندگی تو را هیچ چیز پر نکرد. هیچکس از رختخواب بلندت نکرد. توی رختخواب مُردی. دلت می‌خواست بروی دانشگاه. بروی کار کنی. بروی عشق را فتح کنی. اما توی رختخواب مُردی.

سال‌ها یکی از شعرهای فروغ را زیرلب زمزمه کردم و تا امشب نفهمیده بودم که چقدر شبیه توست.

کسی به فکر گل‌ها نیست
کسی به فکر ماهی‌ها نیست
کسی نمی‌خواهد
باور کند که باغچه دارد می‌میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده‌ است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می‌شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده‌ست.

حیاط خانۀ ما تنهاست
حیاط خانۀ ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه می‌کشد
و حوض خانۀ ما خالیست
ستاره‌های کوچک بی‌تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می‌افتند
و از میان پنجره‌های پریده رنگ خانه‌ی ماهی‌ها
شب‌ها صدای سرفه می‌آید

حیاط خانه‌ی ما تنهاست.


برچسب‌ها: مرگ
+ شب‌بو